تبليغاتX
خراسان نو -

خراسان نو

تحلیل اندیشۀ سیاسی حاکمیت در افغانستان

 

بسم الله الرحمن الرحيم

                                     

               ***درنگی بر سیلاب زدگان سیال اندیش ***

                                                           (  علی ذکی )

 

در جواب نوشته قبلي «تصلب و تحجر مدرن در دكان خرده فروشان آزادي» دوست عزيز و محترم جناب آقاي كمال كابلي نقدي در وب سايت ( www.kamalkabuli.blogfa.com ) درج نموده اند كه قبل از هر چيزي از توجه و عنايت ايشان كمال سپاسگذاري را دارم ايشان در كامنتي كه در ستون نظريات همان نوشته گذاشته بودند براي ادامه مناظره اعلام آمادگي نموده اند ما هم  از اين اعلام آمادگي ايشان استقبال نموده و  ملالي نمي بينيم تا مناظره اي مكتوب با حضرت ايشان داشته باشيم  تا از اين رهگذر افكار و نوشته هايمان هر چه بيشتر حلاجي شود.

 

                                                  اي عدو آفتابي كز فرش

                                                   مي بلرزد آفتاب و اخترش

                                                  تو عدو او نئي خصم خودي

چه غم آتش را كه تو هيزم شدي

اي عجب از سوزشت او كم شود

يا ز درد سوزشت  پرغم شود

 

 

در مطلع اين نوشتار به نوشتار به نظر مي رسد تاملي مختصر درباره نظرياتي كه دوستان عزيز در ستون نظريات همان نوشتار «تصلب وتحجرمدرن...»داده بودند خالي از لطف نباشد براي نگارنده عدم برخورد با نظري كه در آن به چهارچوبه هاي اصلي مطلب پرداخته باشد قدري تعجب انگيز بود چرا كه دوستان عزيز منتقد بيشتر به حواشي موضوع پرداخته بودند و بخصوص در نظري كه از دوستي نام آشنا رسيده بود نگارنده به تاثير پذيرفتن از دكتر سروش و شيفتگي به ايشان متهم شده بود و اين علاقه افراطي به زعم ايشان موجب شده بود آن مطلب از هر گونه سخن مفيدي تهي باشد. ايراد چين اتهامي از سوي عزيزان مطرح در عرصه قلم و فرهنگ بسيار جاي شگفتي دارد چرا  كه با نظري اجمالي بر آن مطلب، هر خواننده آشنا به گفتمان هاي رايج روشنفكري ديني به سادگي در مي يافت كه سراسر مطالب آن نوشتار در تقابل آشكار و واضحي بود با آنچه دگر انديشان مسلمان و به خصوص اصلي ترين منبع و رهبر آن دكتر عبدالكريم سروش امروزه  درباره دين و مفاهيمي چون آزادي مطرح مي نمايند و ما تنها در آن نوشتار از سخن حقي كه بر زبان ايشان رفته بود استفاده كرديم ولي حتي در تفسير آن، باز هم از مقاهيم و مقولاتي استفاده نموديم كه با منظومه فكري آن دسته از متفكرين در تعارض بود و اين تعارض و تقابل بخصوص در اواخر آن نوشتار با انتقاد صريح از كتاب قبض و بسط تئوريك شريعت ( تاليف دكتر سروش ) شكل نمايان و واضح تري به خود گرفت با اين اوصاف ايراد چنين اتهامي از جانب آن عزيز و اين عزيز محلي از اعراب ندارد.

 

 

عزيز فرهيخته ما سخن خود را با كنايه اي نمكين آغاز نموده اند آن جايي كه مي گويند «جنجال كارتونها يا كاريكاتورهاي موهن، قضيه تاريخ گذشته است كنون كه چون كوكا كولا كف و صدايش در زمانش بود و فعلا خاموش و فراموش شده است ...اينكه خواب بعضي از منتقدين ما سنگين است و ...كي بود؟؟؟و چي بود؟؟؟راه مي اندازند نمي شود شاهنامه را از سر خواند» به نظر مي رسد دوست ما با ذكر چنين مطلبي بيش از همه نظر به نمكين نمودن كلام خود داشته اند نه تحليلي عقلاني و منطقي، ايشان بهتر بود به جاي اين خوشمزه گيها نظري دوباره به آن مطلب مي انداختند تا مي ديدند كه در آن نوشته تنها در مقدمه از آن كاريكاتورها ياد شده بود و در آنجا هم ما گفته بوديم كه آن غائله تنها بهانه اي شد براي گرم تر شدن مبحث ريشه اي و بنيادين آزادي بيان و ما در سرتاسر آن مطلب ديگر هيچ اشاره اي به آن موضوع نداشتيم از سوي ديگر مبحث آزادي بيان بحثي است دامنه دار و فراتر از يك رويداد خاص و همانگونه كه از دهها سال قبل تاكنون بحث در آن باره هميشه وجود داشته است و دهها هزار و شايد صدها هزار سطر مطلب در مورد آن نوشته شده است و پس از اين هم بدون شك ادامه خواهد داشت و غائله هايي از اين دست تنها به گرم تر شدن بيشتر بازار بحث منجر خواهد شد و الا اصل موضوع هيچ گاه وابسته به زمان و يا رويداد خاصي نبوده است.

 

 

نويسنده محترم «داري بر ديوار زندان» الحق غيرت مثال زدني و تحسين بر انگيزي دارند كه اينگونه به دفاع جانانه از آزادي بيان مي پردازند و هل من مبارز گويان وارد اين كارزار پر آشوب شده و آزادي ستيزان و تعصب ورزان خرد ستيزي چون نگارنده و ساير متعصبان كج انديش و كهنه پرست و مسلمان برون و كافر اندرون را مجالي نخواهند داد تا چون گذشته چماق كهنه و تازيانه سوزنده خود را بر جان ملت هاي زجر كشيده بكوبند و تيغ شريعت بر گلوي خلق بكشند و خلايق را با ريسمان الهي بر دار بشكند.

 

 

آنچه كه تحت عنوان اسلام از آن ياد مي شود مجموعه اي است از عقايد و اخلاق و احكام كه به صورت مكتوب در آمده است. قرآن كه كلام الهي است و سيره پيشوايان دين و شخص نبي  كه به صورت مجموعه هاي روايي و حديثي به ميراث رسيده است مجموعه اي را فراهم آورده كه براي فهم دقيق چيستي دين اسلام بايد به آنها مراجعه نمود و براي معرفي دين ذكر عباراتي شعر گونه و خالي از محتوا و كلي گويي چيزي نيست جز فريفتن اذهان و پريشان گويي و فتنه و حيله اي است نخ نما شده و متاع و كالايي است  كه به جز ناآزموده گان و كم خردان خريداري ندارد.

 

 

عنصر اجتهاد به مثابه ابزاري نيرومند جهت نوين سازي دين و تطبيق آن بر متغيرات زمانه يگانه مسيري است كه با تمسك  به آن مي توان به فهمي روشمند و مضبوط از دين دست يافت، اجتهاد همانگونه كه متفكر بزرگ اسلامي اقبال لاهوري از آن به عنوان موتور محركه اسلام ياد مي كند در ابعاد مختلفي تبارز مي يابد به همانگونه كه در شاخه احكام اسلامي، فقيهان عهده دار استنتاج احكام جديد از دل متون اسلامي مي باشند در بخش عقايد و تفسير از دين نيز متكلمين و علماي ژرف انديش مسلمان وظيفه پاسخگويي به چالشهاي جديد عصر و شبهات مطروحه را دارند و به همان گونه كه در هر معرفتي آشنايي متخصصانه يه اصول و پايه هاي همان معرفت شرط لازم براي نظريه پردازي مي باشد. در اين عرصه هم، نظريه پردازي ديني آشنايي عميقي با متون اسلامي را مي طلبد و پنهان شدن در پشت مطالب احساسي و شاعرانه نتيجه اي جز التقاط نخواهد داشت و خيانتي خواهد بود بر مراد و مطلوب صاحب شريعت و لگدي بر گرده حقيقت و ريشخندي بر اسلوب هاي پذيرفته شده فهم صحيح و سقيم در هر علم و معرفتي از جمله معرفت ديني.

 

 

 

نويسنده محترم داري بر ديوار زندان در دو پاراگراف پي هم مطالبي ذكر نموده اند كه بر طبق آن مي توان گفت ايشان معتقدند كه دين هر آنچه دارد ثابت است و لايتغير و فرازماني ولي فهم انسان امروزي از واقعيات اين است كه ما اصولا واقعيت ثابت و عيني نداريم و چيزي به عنوان حقايق ثابت و فرازماني وجود خارجي ندارد. همانگونه كه قرون و اعصار در گذرند افكار و معارف بشري نيز روز به روز در حال تغيير و تحول است، بنابراين آن معرفت و تفكري كه در عصري حاكم بر جوامع انساني است در باقي اعصار از مسند اعتبار و صدق به زير كشيده مي شود و ديگر صلاحيت و لياقت همنشيني با معارف نوآمده و جديد را نخواهد داشت، آن متاع كهنه در اين بازار ديگر خريداري نخواهد داشت و دكان داران نو فروش  كه تمامي حقايق و معارف را چونان كالا مي پندارند كالاهايي چشمگيرتر عرضه خواهند كرد و بر هر آنچه رنگ كهنگي پذيرفت مهر بطلان خواهند زد. ما در راه اثبات بطلان اين نگاه بازاري ومنش كاسبكارانه و ديد دكان دارانه به همه حقايق جهان و انسان، از انديشمند بزرگ جهان اسلام مرحوم مرتضي مطهري استمداد خواهيم جست و در اينباره هيچ باكي از متهم شدن هم نداريم.

 

 

كتاب ارزشمند اسلام و مقتضيات زمان از آن شاهد سفركرده، از دو گروهي ياد مي كند كه يكي متحجرانه با چماق تكفير به جان هر انديشه و فكر نوي مي افتد و با خنجر شريعت گلوي علم و عقلانيت را مي برد و ديگري كه متجددانه و با جاهليتي نوين ميراث فكري و معرفتي و اخلاقي گذشتگان را به هيچ مي انگارد و همه را در سيلاب ويرانگر نسبيت و شكاكيت غرقه مي سازد، ولي اينان به رغم تعارض ظاهري هر دو سر در يك آخور دارند و با يك حقيقت در ستيزند و ساكنان يك ايوانند و نشستگان بر يك خوان.

 

 

بر خلاف نظر سطحي انديشاني كه تمامي حقايق و واقعيات را سيال و متغير مي پندارند مي توان گفت آنچه دائما در حال تغيير و تحول است پديده هاي عالم هستي است و يا به عبارت بهتر جنبه هاي مادي و ابزاري زندگي بشر دائما در حال تحولند و نه قوانين حاكم بر پديده ها. اين حقيقت در تمامي ابعاد زندگي بشر و جهان طبيعت حكمفرماست. نويسنده محترم كه حقايق تغيير ناپذير و كلي جهان هستي را نفي مي  كنند در مورد آن دسته از فرمول ها و قوانين ثابت شده كه بر رياضيات و فيزيك و شيمي و ساير علوم حاكم است چه نظري دارند از ايشان مي پرسيم آيا قوانين كلي كه ناظر بر حركت اشيائند با تغيير نوع و مدل اشياء تغيير مي پذيرند؟ آيا حقيقت و واقعيت گردش كرات منظومه شمسي به دور خورشيد با گذر زمان منسوخ و باطل مي شود؟ آيا گذشت زمان و اعصار هيچ خلل و تغييري در قانون جاذبه زمين ايجاد مي كند؟آيا به همان ميزان كه سلولهاي بدن انسان دائما در حال نو شدن هستند و به تعبيري انسان ثانيه به ثانيه در حال عوض شدن هست من انساني او و روح و شخصيت وجودي او هم در حال عوض شدن است و او در هر لحظه من و شخصت ديگري است؟آيا نيازهاي حياتي انسان چون آزادي و و عدالت و انصاف و جوانمردي و ... با تغيير زمان به تعبير ايشان خود به خود نفي مي شود؟

 

 

 

 با نظري اجمالي بر تمامي ابعاد جهان هستي در مي يابيم كه قوانين حاكم بر طبيعت و انسان با گذر زمان نفي نمي شوند و تنها پديده ها در تغيير و تبدلند و همانگونه  كه در آن نوشتار ياد كرديم دين مبين اسلام نيز با نيازهاي ثابت و قوانين هستي سروكار دارد و رمز عدم كهنگي و رشد و پويايي آن نيز در همين حقيقت نهفته است و آن قانونيكه بر پايه فطرت بنا شده است به مانند خود فطرت رنگ كهنگي نمي پذيرد. بهمنيار شاگرد بو علي سينا نيز زماني كه دچار روشنفكرزدگي   شده بود با استاد خود در باب چنين   نكته اي اختلاف پيدا كرد « بو علي سينا شاگردي دارد به نام بهمنيار كه اصلا گويا اهل شمال بوده و در اوايل زردشتي بوده و در اواخر اسلام آورده و از افاضل شاگردان بو علي سيناست. او در يكي از سخنانش بحثي داشته راجع به زمان مي گفت: زمان، مشخِص هر شي ء است يعني زمان جزء ذات هر چيزي است و چون زمان تغيير مي كند پس هر چيزي تغيير مي كند. بو علي مي گفت: نه، «هر چيزي» درست نيست. او مي گفت: خير حتما اين جور است. بو علي قبول نمي كرد. بعد بهمنيار سؤالي كرد. بو علي جواب نداد. پرسيد: چرا جواب نمي دهي؟ گفت: از همان كسي كه سؤال كردي جوابت را بگير. گفت: من از تو سؤال كردم. گفت به عقيده تو، تو در يك آن از كسي سؤال كردي كه در لحظه بعد او ديگر وجود ندارد چون او با زمان تغيير كرده و رفته است، و آن كسي كه سؤال كرده هم وجود ندارد. پس تو از كي جواب مي خواهي؟ بنا براين قبول كن كه شخصيت انسان يك اصل و حقيقت ثابت است. شخصيت تو واحد است كه شاگرد من است»1  خود وجود روح و شخصيت مستقل در وجود هر فردي به رغم كالبد دائما در حال تغيير يكي از موارد نقض چنين ادعايي است بو علي نيز در اينجا بر همين نكته انگشت مي نهد.

                                                

 

قرنها بر قرنها رفت اي همام

وين معاني بر قرار و بر دوام

  آب مبدل شد در اين جو چند بار

عكس آن خورشيد دائم برقرار

پس بنايش نيست بر آبي روان

بلكه بر اقطار عرض آسمان

    اين صفتها چون نجوم معنوي است

      وان كه بر چرخ معاني مستوي است

 

 

 

سه رويكرد عمده در تئوري نسبيت وجود دارد كه سخيف ترين رويكرد آن همان است  كه دوست عزيز و گرانمايه ما مدعي آن هستند كه امروزه در ميان عقلا جايگاهي ندارد. دو رويكرد ديگر كه يكي ناظر بر نسبيت ارزشهاي اخلاقي در بين ملت ها و قوميت هاي گوناگون و در گذر زمان مي باشد وديگري كه ناظر بر نسبيت فهم و معرفت از واقعيتها مي باشد از پيچيده گي و استحكام بيشتري بر خوردارند. بر طبق رويكرد دوم كه پوزيتويست ها علمداران آنند ارزشهاي اخلاقي ما به ازاي خارجي ندارند و بر خلاف هست ها و نيست ها كه حكايتگر واقعيات بيروني اند بايدها و نبايدها تنها بيانگر احساس ما نسبت به آن واقعيات خارجي مي باشند و خودشان اصالتا  ريشه اي ندارند. بايدها و نبايدها ساخته و پرداخته خصايص نژادي و قومي و فرهنگي ملت ها مي باشند و نه فرامليتي اند و نه هم فرازماني و بدين ترتيب در بستر زمان و مكان تغيير و تبدل مي پذيرد. چنين نگرشي نسبت به ارزشها امروزه در جريانهاي فكري غربيان حاكميت مطلق دارد.

و اما رويكرد سوم كه فني ترين نگرش مي باشد معرفت و فهم از همه امور را شديدا و مطلقا وابسته و متاثر از پيش فرضها و پيش دانسته هاي فرد مي داند. ذهن انسان عينك رنگي خاصي ير ديده گان خود دارد و بدينسان تمام واقعيات را رنگ آميزي مي نمايد. با ذهن خالي به دنبال فهم حقايق رفتن خيالي بيش نيست و فهم همه افراد انسان به نوعي متاثر از ساير آموخته هايشان مي باشد. هر محقق و مفسر با ذهني پر و مالامال از ساير معارف و دانسته ها به سراغ متون مي رود و آن ميزبانان ميهمانان نورسيده را به حال خود نمي گذارند و از هم آغوشي آنان فرزند نوي متولد مي شود كه آن مولود نورسيده فهم و تفسير مفسر از متون مي باشد و با تغيير يكي از والدين مولود ديگري به وجود مي آيد. منشا اصلي چنين رويكردي را در تئوري نومن و فنومن ايمانوئل كانت فيلسوف نيرومند قرن هجدهم بايد جست. وي با تفكيك واقعيات آنچنانكه هستند با فهم ما از واقعيات پايه هاي اصلي نسبيت انگاري را بنا كرد پس از او نيز در قرن بيستم هايدگر و شاگردش گادامر با تئوريزه كردن مكانيسم فهم از متون در قالب هرمنوتيك فلسفي، فهم و درك انسان را يكسره در امواج خروشان نسبي انگاري فروبرد. آنچه مؤلف محترم قبض و بسط تئوريك شريعت و همچنين مؤلف كتاب هرمنوتيك، كتاب و سنت در پي ترويج آنند عينا و يكسره بازخواني دوباره اي است از هرمنوتيك فلسفي هايدگر و گادامر البته با لعابي از اشعار عرفاي اسلامي و استفاده سليقه اي از بعضي آيات قرآن و احاديث اسلامي و به قول دكتر صادق زيبا كلام آنهايي كه آشنايي اندكي با تفكرات فلاسفه غرب دارند تا اين افراد دهان باز كنند به سرعت مي فهمند كه همان حرفهاست ولي با لعاب و رنگي جديد. هرمنوتيك فلسفي مخالفان جدي و قدرتمندي در ميان غربيان دارد متفكراني چون «يورگن هابرماس»،«ولفهارت پاتنبرگ»و«وئي دي هرش»نظريه هرمنوتيك گادامر را نوعي نسبي گرايي لجام گسيخته معرفي كرده اند. هرش مي گويد:«اگر شكاف ميان گذشته و حال به راستي همان قدر كه هرمنوتيك تاريخ گرا[فلسفي] ادعا مي كند ژرف است،پس هيچ فهمي حتي فهم متون زمان  حال ممكن نيست زيرا تمام لحظات زمان حال به يك معنا متفاوت اند و فاصله ي ميان اشخاص نيز به اندازه اعصار تاريخي وسيع است»2  به بيان ديگر هرمنوتيك فلسفي امكان هر گونه مفاهمه و تفاهم را ناممكن مي سازد و در آنصورت هر چيزي از هر سخني و متني مي توان فهميد و در واقع هيچ چيزي نمي توان فهميد. بحث بيشتر در اينباره را لازم نمي دانيم چون ادعاي دوست ما ناظر بر رويكرد اول بود.

 

 

 

در فرازي از نوشتار داري بر ديوار زندان تعدادي از احكام اسلامي به صورت فله اي زير سؤال رفته است نگارنده تنها بعضي از آن ميان راشايسته و لايق بحث مي داند و مابقي را به حساب ناآگاهي و كم اطلاعي دوستمان مي گذارد.ايشان در آنجا ژست مدافع حقوق زنان را گرفته و از ظلمي كه اسلام در حق آنان روا مي دارد ياد كرده و بر اسلام مي تازد كه چرا حق طلاق را از زنان سلب نموده است. دوست عزيز ما بهتر است قبل از اينگونه عقده گشايي ها سري به متون اسلامي زده و اندكي رنج تحقيق را به جان بخرند. درميان گذاشتن هر گونه شرط و شروطي در هنگام عقد آزاد است وزن حتي مي تواند اين حق را به صورت انحصاري در اختيار خود قرار دهد و حتي در صورت عدم شرط گذاري دراين مورد، حاكم شرع مي تواند در صورت ظلم و تعدي مرد، بدون تمايل او حكم طلاق را جاري  كند. ايشان نگارنده را زير سؤال برده اند و پرسيده اند نظام برده داري آيا از ثابتات دين است يا از متغيرات آن؟نظام برده داري نه از ثابتات دين است و نه از متغيرات آن چرا كه اصلا دين واضع آن نبوده است. چنين نظامي از ديرباز در ميان جوامع بشري وجود داشت و تنها به يمن و بركت احكام اسلامي بود كه آن سيستم خشن شديدا تلطيف و انساني شد به طوريكه در برهه هايي از دوران خلافت خلفاي عباسي، غلامان ترك و ايراني حاكميت بلامنازع بر دستگاه خلافت عباسي داشتند. مامون خليفه قدرتمند و علم دوست عباسي خود يكي از آن كنيززاده گان بود مادر مامون كنيزي بد چهره از سرزمين بادغيس در افغانستان امروزي بود. برادر او معتصم عباسي هم از كنيززاده گان ترك ماوراء النهر بود كه در دوره او غلامان ترك بر تمام دستگاه عظيم خلافت عباسي تسلط داشتند. با وجود آنكه اسلام در دستگاه  ضاله خلافت  استحاله شده بود  ولي باز هم رگه هايي از حقيقت و نورانيت اسلام تاثير عميق خود را در پاره اي از شئون زندگي مسلمين بر جاي مي گذاشت. در آن دستگاه نژاد گرا و ظالم با وجود فاصله عميقي كه از اسلام پيدا نموده بود زمينه رشد و شكوفايي بخصوص در زمينه تحصيل علم براي غلامان فراهم بود. زماني مردم مصر از عمر بن عبد العزيز خليفه اموي خواستند تا سه نفر از علماي سرشناس را براي آنان اعزام كند خليفه سه نفر فرستاد كه دو تن از آنان از غلامان آزاد شده بودند و تنها يكي از اعراب بود خليفه در جواب اعتراض مصريان گفت تقصير من نيست،عربها خودشان بايد همت داشته باشند و به اندازه موالي سواد پيدا كنند تا من از آنها برايتان بفرستم. تنها سؤالي كه شايستگي طرح را دارد اين است كه ما قبول داريم اسلام آن سيستم خشن و غير انساني را به شدت تلطيف نمود ولي چرا اسلام به طور كلي نظام برده داري را ملغي نكرد؟ اين پرسشي است كه خود جاي بحث دارد ولي قدر مسلم دين مبين اسلام در راه انساني نمودن آن نظام خشن هر چه در توان داشت صرف نمود.

 

 

 

و اما در مورد حكم ارتداد در اسلام شايد به جرات بتوان گفت از كم مصداق ترين احكام اسلامي است. حكم ارتداد در ميان جمعيت بيش از يك ميلياردي مسلمين در طول چند دهه گذشته به جز مصداقهاي انگشت شماري مجال تحقق نيافته است چرا كه شرايط تحقق آن حتي با وجود انكار ضروريات اسلام فراهم نمي شود و اين حكم تنها دامنگير افرادي خواهد شد كه به دنبال جريان سازي و توطئه هستند. اگر نظري اجمالي بر جامعه مسلمين بيندازيم دهها ميليون مسلماني را خواهيم يافت كه ضروري ترين احكام اسلام را نفي مي كنند و اهميتي براي آن قائل نيستند. به راستي آن مسلمانيكه نماز را نمي پذيرد چه بهره اي از اسلام برده است و آيا او به معناي واقعي كلمه مسلمان است؟ و آن مسلمانيكه نه اسلام را مي پذيرد و نه عقايد و نه احكام آن را آيا او به معناي واقعي كلمه مرتد نيست؟ هزاران روشنفكر سكولار و پلوراليست مسلمان كه بدون هيچ واهمه اي حقانيت و خاتميت دين اسلام را نفي كرده و با هم عرض دانستن تمام اديان و مكاتب بشري اوليه ترين اصول اسلامي يعني حقانيت انحصاري و خاتميت آن را به سخره مي گيرند مرتد نيستند؟ با وجود اين تا  كنون كدام عالم و محكمه اسلامي به خود اجازه داده است كه اين به ظاهر مسلمانان را مرتد اعلام نمايد. به عنوان نمونه در ايران يعني مهد حكومت اسلامي و حاكميت ولايت فقيه و زمامداري علما و فقهاي مسلمان در مسند تمامي امور، پس از خاتمه جنگ افكار و جرياناتي موفق به اشاعه گسترده افكارشان شده اند كه به صراحت قائل به بسط تجربه نبوي هستند، جهانشمولي و فرازماني بودن قرآن را نمي پذيرند و تمامي آن را وابسته به شرايط مقتضيات زماني و مكاني مي دانند، خاتميت و حقانيت انحصاري اين دين را با طرح نظريه پلوراليسم ديني نفي مي كنند و موارد بيشمار ديگر، ولي با اين وجود مراجع و علماي مسلمان به خود اجازه مرتد دانستن اين دسته از روشنفكران را نمي دهند. از سوي ديگر اين حكم شديدا كم مصداق داراي تبصره مهمي است كه بر طبق اين تبصره در دوران و زمانه پر آشوب فكري و عقيدتي كه در آن شبهات و عقايد مخالف بازار گرمي داشته و جولان مي دهند نمي توان كسي را محكوم به ارتداد دانست چرا كه فضاي فكري جامعه در آن حالت مبهم و غبارآلود بوده و براي بسياري از افراد تشخيص صحيح و سقيم مشكل مي شود در اين حالت اسلام به اين تشتت و آشفتگي افكار و عقايد احترام مي گذارد. با اين اوصاف حكم ارتداد تنها مشمول آن دسته افرادي مي شود كه چيزي فراتر از مشكل عقيدتي و فكري دارند و الا ميليونها مسلماني كه آشكارا و بدون هيچ ملاحظه اي به انحاء مختلف از اسلام اظهار برائت و بيزاري مي كنند به معناي واقعي كلمه و بدون تعارف مرتدند ولي مصداق اين حكم قرار نمي گيرند چرا كه دين اسلام سد راه آزادي فكر و عقيده بشر نمي شود و صاحب اين شريعت به دنبال مچ گيري و لجاجت با بنده گان خود نيست و تنها با توطئه گران و جريان سازان در ستيز است. دين  عقلگراي  اسلام هيچ باكي از عقايد و نظريات مخالف ندارد و هر چه با سمباده  نقد  سائيده تر شود جلا و صيقلي بيشتري مي يابد و چهره تابناك آن بر جهانيان آشكارتر خواهد گرديد.

 

آنكه زلف جعد و رعنا باشدش

چون كلاهش رفت خوشتر آيدش

 

 

منتقد  خوشمزه ما  در جايي ديگر، نگارنده  كم بضاعت  را اين گونه  مورد پرسش  قرار مي دهد كه «پرسش از نويسنده عمده فروش محترم كه حرمت كلام ولي نعمت، حفظ و پاس مي دارند و ديگران را به «خردمندانه و عالمانه سخن گفتن» فرا مي خوانند، اين است كه:» حقير با خواندن اين بند بيش از آنكه از لحن تمسخر آميز آن عصباني شود بر بي دقتي و كم اطلاعي دوست پر مدعاي خود تاسف مي خورد چرا كه همانگونه كه در مطلع كلام ذكر آن رفت اندكي اطلاع از گفتمانهاي رايج روشنفكري اين حقيقت را برملا مي ساخت كه تفكر حاكم بر آن نوشتار هيج سنخيتي با افكار دكتر سروش و مقلدان ايشان نداشت  و همانگونه كه ياد كرديم ما تنها از سخن حقي كه بر زبان ايشان رفت استفاده نموديم و ما نه از ايشان تاثير پذيرفته ايم و نه هم ايشان ولي نعمت ما هستند. در قسمت دوم جمله، ايشان با بي دقتي تمام نوشته اند كه من مخاطب خود را به خردمندانه و عالمانه سخن گفتن فرا خوانده ام در حالي كه در آنجا اين جمله آمده بود « دكتر عبدالكريم سروش كه نويسنده محترم او را به خردمندانه و عالمانه سخن گفتن فرا مي خوانند...» اگر به جاي شتاب زده گي يك بار ديگر مطلب را نگاه مي كردند دچار اين اشتباه نمي شدند به هر حال توفيقات بيشتر ايشان را از درگاه ايزد منان خواستاريم.

 

پي نوشت ها:

1-مرتضي مطهري،مجموعه آثار،جلد 21،ص144،انتشارات صدرا،چاپ دوم1383

2-عبد الحسين خسروپناه،كلام جديد،ص118-115،چاپ سوم       

 

 

والسلام

                                                    

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 22:1  توسط عبدالواحدذکی  |