تبليغاتX
خراسان نو -

خراسان نو

تحلیل اندیشۀ سیاسی حاکمیت در افغانستان

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

تصلب و تحجر مدرن در دکان خرده فروشان آزادی

(علی ذکی)

 

 

       مقدمه :

                 در پی نشر کاریکاتورهای توهین آمیز نشریات اروپایی و واکنش گسترده مسلمانان به این بی حرمتی ، بحث آزادی بیان و  حدود و ثغور آن بار دیگر در  محافل روشنفکری و رسانه های مختلف بالا گرفت در این میان واکنش شدید بعضی از روشنفکران دینی مسلمین از قبیل دکتر عبدالکریم سروش بسیار جالب توجه و حاوی نکاتی مهم و کلیدی بود .

نگارنده  با مراجعه به بعضی از وبلاگهای دوستان روشنفکر به مطالبی برخورد که بسیار جای تامل دارد در این میان آقای میر حسین مهدوی چندین  نوشته در باب آزادی بیان منتشر کرده اند که صاحب این قلم نوشتجات ایشان را حاوی ایرادات مهم و بنیادین می داند و در این نوشته مختصر به بعضی از آنها  خواهیم پرداخت .

 

 

 

آقای مهدوی در نوشتار«آزادی بیان ،نا آزادی بیان » آنچنان خود را عاشق سینه چاک آزادی بیان می نمایاند که در این راه حتی به کسانی که دهها سال از عمر خود را صرف حمد و ثناگویی از این  مفاهیم کرده اند هم خرده می گیرد و اعتراض آنان را نیز ناثواب می داند همان اندیشمندان بزرگی که آقای مهدوی و همفکران ایشان در تمام افکار و گفتار و نوشتارشان مدیون آنانند و اگر آن بزرگان نبودند به یقین این عزیزان هیچ چیزی برای درج در وبلاگهایشان نمی یافتند چه نیکو  و پسندیده بود به جای پرخاش و تندگویی به ولی نعمتان خود ذره ای در گفتار آنان تعمق می کردند و حرمت کلامشان را پاس می داشتند .

 

 

دکتر عبدالکریم سروش که نویسنده محترم او را به خردمندانه و عالمانه سخن  گفتن فرا می خوانند و به دید و تفکر انسانی دعوت می کنند در بیانیه کوتاه و پر مغز خود به نکاتی ظریف و عمیق اشارت دارند که به حق سخنی  به غایت خردمندانه و عالمانه بود . دکتر سروش در فرازی از بیانیه خود که در محکومیت اقدام توهین آمیز نشریات اروپایی در اهانت به ساحت مقدس رسول خدا (ص) و سپس اصرار و لجاجت بر تکرار عمل ناپسند خود منتشر کرده اند آورده بودند که « آزادی بیان محترم است چون آزادی آدمی محترم است و آزادی آدمی محترم است چون آدمی خود محترم است و اگر تیغ آزادی جامه حرمت آدمی را چاک کند چه جای تیز کردن آن تیغ برهنه  است ؟ آزادی بیان نه یگانه حق آدمی است و نه برترین حقوق او و اگر با دیگر حقوق آدمیان موزون و مقید   نشود ، قامت حقوق را ناساز و بی اندام خواهد کرد »1. بخش نخست این بیان زیبا به این حقیقت و نکته ظریف اشارت دارد که آزادی لجام  گسیخته بیان اگر بر منشا اصلی خود تیغ بکشد و آتش سوزنده آن بر خرمن حرمت آدمی افکنده شود دیگر چه جای برنده تر کردن آن تیغ برهنه است و شعله ور ساختن بیشتر آن آتش تباه کننده . حرمت و کرامت انسان خاستگاه اصلی تمامی حقوق آدمی است و درخت پر شاخ و برگ حقوق آدمی ریشه در خاک حرمت و کرامت انسانی دارد و میوه ها و ثمرات آن قوت و قوت خود را از آن خاک برگرفته اند ولی این خاک حاصلخیز را یارای آن نیست تا یک تنه این درخت شکوهمند را بارور سازد بلکه تنها در پرتو اشعه تابناک خورشید عالم هستی و نور جانبخش لطف و رحمت الهی است که عناصر و گنجینه های بالقوه خاک به فعلیت رسیده اند و آن شهد شیرین و طعم دلکش و لذت بخش ، شیرینی و طراوت خود را از امتزاج آن دو حقیقت بنیادین وام  گرفته اند و بی توجهی به هر کدام از این عوامل سرنوشت ساز میوه های تلخی را بر شاخسار آن خواهد نشاند که در فرجام  کار، کام باغبانان و پاسبانان خود را هم تلخ خواهد کرد. بی توجهی به حرمت و کرامت ذاتی انسان و بی ارزشی او در پیشگاه قدرت مسلط پروردگار در تفکر اشعری به همان میزان که این درخت پربار را از اشعه خورشید برخوردار می سازد به همان پیمانه هم آب شور در خاک حرمت آدمی می افکند و شورابه آن طراوت و شادابی را از گلها و میوه های آن می ستاند، تفکر خداگریز سکولار هم با محروم نمودن درخت حقوق آدمی از نور جانبخش خورشید عالم هستی ، روح و روان و جان انسان را می میراند و از این درخت جز شاخه هایی خشکیده و میوه هایی تلخ و گلهایی پژمرده باقی نمی گذارد.

 

 

 

قسمت دوم بیان دکتر سروش بر واقعیتی انگشت می نهد که بدون شک سرمنشا اصلی بسیاری انحرافات جریانات روشنفکری را باید در چنین ناهمگونی هایی جست. یک بعدی نگری مرض درمان ناپذیر و مهلکی است که از آغاز خلقت بشر و شروع به تفکر او برجانش افتاده است که شاید هم، این معضل لاعلاج ثمره طبیعی عدم احاطه و  اطلاع او بر تمامی زوایای پیدا و پنهان جهان خلقت باشد و از عقل جزوی و آلوده به تمایلات و سلایق شخصی آدمی ، انتظاری بیش از این گزاف است

 

عقل جزوی آفتش وهم است و ظن

زآنک در ظلمات شد او را وطن

 

و تنها او می تواند در پرتو نور افکنهای قدرتمند انبیا و علایم راهگشای اولیا از این گردنه های صعب العبور به سلامت گذر کند ولی افسوس که ابرهای تیره جهالت و خود پسندی سد راه آن انوار و اشعه های تابناک می شود و بشر فزون طلب و برتری جو در بیابان هولناک ، غرق در غرور و نخوت به هر سو می تازد ولی هرچه        می جوید کمتر می یابد و دست و پازدنهای بی حاصل او جز غرقه شدن بیشتر در باتلاق رذایل ومنکراتش نخواهد داشت و بریدن از انبیا و اولیا و ترک محضر کریمان و هم نشینی با لئیمان و خیره سرانه به هر سو تاختن و جاهلانه در پی سراب دویدن پای او را در دامگاه دیوان و اهریمنانی خواهد گذاشت که جفاکارانه بر او خواهند تاخت و خاک غفلت بر دیده گان او خواهند فشاند

                                         

از حضور اولیا گر بِسکُلی

تو هلاکی زآنک جزو بی کُلی

هر کرا دیو از کریمان وابُرد

بی کسش یابد سرش را او خورد

 

مولا علی (ع) می فرمایند: العدل یضع الامور مواضعها عدالت چیزی نیست جز قرار دادن هر حقی در جایگاه خود. کلام مولا بر رعایت و توازن در قرار دادن امور در جایگاه مناسب خویش انگشت می نهد و در واقع عدالت را نیز چیزی جز این نمی داند. اجزا و مولفه های سازنده پیکره آدمی تنها با حدود و ابعاد متناسب خویشند  که وجود موزون و متوازن آدمی را شکل می دهند تصور کنید اگر هر یک از اجزای سازنده پیکره آدمی در ابعاد موزون خود نمی بودند چه شمایل و پیکره ناخوشایندی از آن حاصل می آمد. اصولا رمز اصلی مضحک بودن تصاویر کاریکاتوری در رعایت نکردن ابعاد است و نه در فقدان آن چرا که تصویر کاریکاتوری گرچه در نخستین نگاه چهره فرد مشخصی را در ذهن تداعی می کند  ولی رمز مضحک بودن و مسخره جلوه نمودن آن ، عدم رعایت ابعاد مناسب مولفه های تشکیل دهنده می باشد مثلا با دراز کردن بیش از حد گردن و یا باریکی نامعمول آن و یا بزرگ و کوچک کشیدن دماغ و دهان و چشم و ... تصویری ناهمگون و مضحک از فرد به نمایش گذاشته می شود. آزادی بیان نیز به عنوان یکی از مولفه های شکل دهنده پیکره حقوق او اگر بیش از اندازه و فراتر از ابعاد واقعی جلوه کند به قول دکتر سروش قامت حقوق آدمی را ناساز و بی اندام خواهد کرد و به تعبیر بهتر چهره ای کاریکاتوری و ناهمگون به نمایش خواهد گذاشت. در حقیقت سخن در بی ارجی و کوچک انگاشتن آزادی بیان نیست بلکه در لجام  گسیختگی و عدم رعایت ابعاد متناسب آن می باشد.

 

 

نویسنده در نوشتار آزادی بیان ، نا آزادی بیان در فرازهای مختلف اقدام به طرح ادعاهایی می کند که خیلی سریع و در فاصله چند سطر با بیان جدیدی مدعای قبلی خود را نفی می کند و به نظر می رسد بعضی از بندهای نوشتارشان با هم سر جنگ دارند و نافی یکدیگرند به عنوان نمونه در جایی دین اسلام و پیامبر آن را بری از هر گونه اتهامی دانسته و ذات این دین مبارک را بیزار از این خشونت ورزی ها می دانند ولی در پاراگراف بعد   پاره هایی از دین را ناسازگار با مدنیت و تمدن انسانی دانسته و مشکل مسلمین را تئوریک می دانند به نظر ایشان وجود آیاتی  در قرآن که مسلمین را به جنگ و خونریزی با کفار دعوت می نماید منشا اصلی خشونت   طلبی های بسیار گشته است ایشان به صراحت می گویند« ما دچار بحران تئوریک هستیم و بخشهایی از دین ما نه قابل دفاع اند و نه قابل انکار». پراکنده گویی نویسنده در این موارد می تواند هم مبین ناآزمودگی ایشان باشد و هم از سوی دیگر بیانگر نوعی موزی گری. الله اعلم.

 

 

رعایت حق آزادی بیان که یکی از محوری ترین اصول تشکیل دهنده اعلامیه جهانی حقوق بشر است اگر از مجرای صحیح و حقیقی خود منحرف شود بیش از همه با حیثیت و کرامت انسانی سر جنگ دارد و قابلیت به آتش کشیدن خرمن هستی آدمی را داراست

 

 

این زبان چون سنگ و هم آتش وشست

و آنچه بجهد از زبان چون آتشست

سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف

گه ز روی نقل و گه از روی لاف

زآنکه تاریکست و هر سو پنبه زار

در میان پنبه چون باشد شرار

 

 

 

 

در لزوم وضع حدود برای آزادی بیان همین بس که امروزه فریاد اعتراض و بانگ تظلم منادیان و عاشقان این مفاهیم هم به هوا برخاسته است. کارل پوپر که خود بزرگترین اندیشمند و فیلسوف لیبرالیسم در قرن بیستم می باشد و عمر دراز خود را سراسر وقف دفاع جانانه از مفاهیمی چون دموکراسی و مولفه های شکل دهنده آن چون آزادی بیان نمود و با تمام قوا در راه ترویج و تبلیغ لیبرال دموکراسی مبارزه نموده بود در جایی که پیمانه صبرش لبریز شده با انتقاد شدید از هایدگر به سبب واژه آلایی یا کثیف کردن واژه ها و جملات می گوید« این سبک کار، کثیف کردن و خراب کردن زبان است ... درباره آلودگی هوا به حق بسیار گفتگو می شود اما درباره آلودگی زبان یا کثیف کردن کلام سخنی گفته نمی شود. آلودگی زبان بدتر است و بررسی آن مهم تر از بررسی آلودگی هواست نه فقط به این دلیل که ما در راه مبارزه با آلودگی هوا پیشرفت هایی کرده ایم بلکه علاوه بر آن به این دلیل که این گونه نوشتن و سخن گفتن به مسئولیت روشنفکرانه ما صدمه می زند و به همراه آن به احساس مسئولیت و نیز به وجدان ما صدمه و خسارت وارد می کند »2 سالها قبل مرحوم محمد تقی جعفری نیز چنین می  گفت و با ایراد به جمله معروف ولتر که « من شاید با تو مخالف باشم ولی حاضرم جانم را در راه آزادی بیان تو فدا کنم » دقیقا بر همین نکته انگشت نهاده و می گفت چگونه است که بشر برای محصولات و تولیدات خود انواع و اقسام استانداردها را وضع نموده است ولی برای آزادی گفتار او هیچ حد ومرز و محدودیتی قائل نیست زیرا چه بسیار آتشفشانهای ویرانگری که در صورت عدم مهار،گدازه های آتشین و سوزناک خود را به هر سو سرازیر می کنند و به آتش می کشند.

 

 

ظالم آن قومی که چشمان دوختند

زآن سخنها عالمی را سوختند

عالمی را یک سخن ویران کند

روبهان مرده را شیران کند

 

 

 

 

                   دکتر سروش که خود عمری را در راه ترویج اینچنین مفاهیمی صرف نموده امروزه خود یکی از شاکیان اصلی کسانی است که به زعم ایشان قلم در راه اشاعه فاشیسم می فرسایند و قرائت فاشیستی خود از دین را با قلمهایشان ترویج می کنند ایشان در توصیف زبان و بیان آنان می گوید« در زبان [چنین اند] پر طنطنه و پر مدعا و ولایت فروش و دروغ زن و خشونت ستا و ناسزاگو و رجز خواننده و لجن مالنده»3

به راستی بیان هر کسی اگر واجد چنین توصیفاتی باشد به جز لجن مال نمودن ذهن و روان آدمی از آن چه می توان انتظار داشت.

 

 

                   در ایجا لازم به ذکر می دانیم که به بند کشیدن قلم به بهانه جلوگیری از انحرافات و گمراهیها داستان کهنه ایست که هیچ کس را یارای انکار آن نیست ولی اگر محدودیت آزادی بیان به عنوان اصلی انکار ناپذیر ولازم پذیرفته شد سوء استفاده از آن خدشه ای بر آن وارد نمی سازد چرا که مفاهیم هر چه بنیادین تر و سرنوشت سازتر باشند دامنه سوء استفاده از آنان هم افزون تر است فی المثل در درازنای تاریخ بر هیچ مفهومی به اندازه مفاهیم آزادی و عدالت جفا نرفته است و آزادی درایان و خرد ستیزان تبهکار آن را چون چماقی بر سر خلایق کوفته اند ولی با این اوصاف عاقلان و خردمندان و حتی ناآزمودگان هم به بهانه کثرت سوء استفاده حکم به پلیدی این مفاهیم مقدس نمی دهند.

 

                   ایشان در جایی اختلافات داخلی مسلمانان در محکومیت یکدیگر را به میان آورده و می  گوید که نفی و توهین و طرد یکدیگر که در میان متعصبین فرق مختلف اسلامی رایج بوده در اهانت آمیز بودن دست کمی از کاریکاتورها نداشته اند و در واقع مسلمین پیش از هر کس دیگری باب توهین و نفرت افکنی علیه یکدیگر را گشوده اند و زمانی که خود در این عرصه پیشقدمند پس چه جای پرخاش و عتاب و تندی با دیگران است . این قسمت از گفتار ایشان از دو ناحیه قابل ایراد است اول اینکه خود ایشان از چنین استدلالاتی بیزارند و در نوشتار «آزادی بیان ضربدرصفر»از کسانی انتقاد می کنند که به بهانه عدم وجود آزادی بیان حقیقی در ممالک غربی سعی در محکوم نمودن   این   مفاهیم  جدید   دارند در حالیکه اگر آزادی   بیان   در ذات خود میمون و مبارک است و نیاز حیاتی انسان، بنابراین با استدلال در مورد عملکرد ناپسند عده ای از مدعیان آزادی بیان نمی شود به  ساحت آن  خدشه ای وارد نمود و نقص در عملکرد این مدعیان، راهگشا و زمینه ساز سلب صلاحیت از مفهوم آزادی بیان نخواهد شد. دراینجا هم تعارضات جاهلانه ای که منجر به  تکفیر و تفسیق فرق مختلف اسلامی از جانب عده ای از جاهلان قوم شد عقلا و منطقا مجوزی برای توهین از جانب دیگران نخواهد شد و اگر توهین و افترا عملی ناپسند و مکروه است هیچگونه توجیهی مشروعیت آن را موجب نخواهد شد و از سوی دیگر وجود اختلافات و  کشمکش  و نفی و طرد بی دلیل و خصمانه یکدیگر در میان اعضای سبکسر یک خانواده به هیچ روی مجوز گستاخی و هتاکی دیگران نخواهد شد.

 

 

                   نویسنده در پاراگراف سوم از«آزادی بیان ، نا آزادی بیان » با پیش کشیدن ادعای مولف کتاب قبض و بسط تئوریک شریعت در بشری بودن محض هر گونه معرفت دینی و ناخالصی آن می گویند « اندیشه دینی ناب و یا شعائر دینی محض گمان نمی کنم وجود خارجی داشته باشد » که این سخن عینا تقریر دوباره ای است از مدعای نویسنده قبض و بسط تئوریک شریعت که مدعی است چیزی به نام اسلام نداریم آنچه در طول تاریخ وجود داشته قرائت ما از اسلام بوده است این سخن در جای خود قابل بحث و بررسی فراوان است که در این مجال مختصر نمی توان به آن پرداخت و فقط به اشاره می توان گفت مجموعه ای که تحت عنوان اسلام معرفی می شود از دو گروه معارف تشکیل یافته است ، ثابتات و متغیرات که گروه اول از آنجاییکه سروکارشان با فرمول های کلی و حقایق تغییر ناپذیر زندگی می باشد در بستر زمانه تغییر نمی پذیرند ولی گروه دوم که متغیرات می باشند با شکل زندگی سروکار دارند و این شکل در بستر زمانه رنگ زمان و مکان به خود می گیرد ولی معارف ثابت دینی متوجه روح زندگی است و نه شکل زندگی و همانها هم به عنوان پایه های اصلی دینی عمل می کنند و با ما سخن می گویند و آنگونه نیست که تاویل ما حاکمیت مطلق بر اندیشه دینی داشته باشد، دین خود سخنگوست و  چون موجودی بی زبان و قفل بر لب نیست که هر آنچه خواستیم به بهانه مقتضیات  عصری بر آن ببندیم و از آن گذشته بنا به گفته مرحوم مطهری آنچه به عنوان مقتضیات زمانه از آن یاد می شود به خودی خود پاک و معصوم نیست و چه بسا مقتضیاتی که خود باید دگرگون شوند .

 

 

 

                   تئوری حاکم بر قبض وبسط تئوریک شریعت ناظر بر ترابط و تلائم صد در صد همه معارف بشری در یکدیگر و درهم تنیدگی و تاثیر پذیرفتن حتمی و اجتناب ناپذیر همه معارف بشری  در یکدیگر  می باشد ولی با  اندکی  تامل می بینیم که این تئوری و فرمول ترک عظیمی را بر بدنه خود دارد که از همان ابتدا صلابت و استحکام آن را به چالش می کشد چرا که اگر آن قاعده عام و اجتناب ناپذیر است پس چرا تنها علوم عصری بر معارف دینی تاثیر می گذارند و حالت عکس آن وجود ندارد و اگر آن قاعده استثناپذیر است کوچکترین استثنایی به طور منطقی تمام آن بنا را ویران می کند چرا که شالوده اصلی آن بر مبنای  عمومیت و فراگیری و قطعیت  بی چون و چرای آن قرارگرفته  است. با تاملی  مختصر در می یابیم که  تنها  آن معارفی در  قبض وبسط یکدیگر دخیل اند که در حوزه ای  مشترک  قرار دارند و فهم آن بر افکار سلیم  مشکل نیست ولی آنچه در این میان رهزن است گفتمان فتنه گری است که به جای غور عقلی در معارف بر طبل عقده گشایی و سیاست ورزی می کوبد

 

 

 

راه هموار است و زیرش دامهاست

قحطی معنی میان نامهاست

لفظها و نامها چون دامهاست

لفظ شیرین ریگ آب عمر ماست

 

                  

 

                   نویسنده در نوشتار آزادی بیان ضربدر صفر می گویند« وضع هر گونه حدی برای آزادی بیان به معنای مسخ آن است و فرقی هم نمی کند که این حدود قطور باشند و یا لاغر، مذهبی باشند و یا فرهنگی و سیاسی» و درادامه آدمیان را به آزادی بیان مطلق دعوت می نمایند. به راستی آیا آقای مهدوی هیچ فکر کرده اند که این فتوای قاطع و انعطاف ناپذیر چه آثار و تبعاتی می تواند داشته باشد و یا اصولا چنین چیزی امکان تحقق دارد؟

جوامع انسانی برای به سامان رساندن زندگی جمعی و گروهی خود بسیاری از آزادی هایشان را محدود نموده اند و برای ضمانت اجرایی آن مجازاتهای بعضا شدیدی وضع نموده اند، آزادی بیان هم به عنوان یکی از شعب آزادی از این قاعده مستثنا نیست.نویسنده مشکل را در این می دانند که چون حد یک پدیده انسانی است طبعا دستخوش سلایق و گوناگونی فهم افراد بشر می شود پس همان بهتر که از آن صرف نظر کنیم، ما هم همین را می گوییم و اصولا دلیل اصلی لزوم تشریع از جانب حقیقتی مشرف و مسلط  بر جهان هستی را همین می دانیم چرا که تنها با دستگیری تشریع الهی، بشر از غوطه وری در گرداب نسبیت گرایی و تشتت در افکار و سرگردانی نجات می یابد و تنها خالق جهان هستی می تواند حدود لازم را وضع نماید.       

 

 

 

                  آقای میر حسین مهدوی در بیانیه روشنفکرانه خود به نام آزادی بیان و خطوط سرخ خود را به عنوان یکی از قربانیان اسلام القاعده ای معرفی می کنند ولی در جای دیگر از وضعیت معیشتی وحشتناک خود در تپه سلام کابل حکایت می کنند با این اوصاف ایشان بیش از هر کس دیگری مدیون اسلام الفاعده ای هستند چرا که تنها در پرتو توجهات آنان ایشان از تپه سلام کابل به کعبه آمال خود رسیده اند و این توفیقی است  که بسیاری از دوستان ایشان هر چه به این و آن بد و بیراه می گویند بدان نایل نمی شوند و در حسرت آنند که آنان نیز چون ایشان مورد توجه اسلام القاعده ای قرار گیرند ولی چه سود که شیوه رندی را به خوبی نیاموخته اند.

 

 

 

 

 

والسلام

پی نوشتها :

1-www.drsoroush.com، مقاله« چه به آتش آزادی ، چه به آتش غیرت »

2-کارل پوپر، می دانم که هیچ نمی دانم ،ص 58،انتشارات ققنوس،1384

3-دکتر سروش،رازدانی و روشنفکری و دینداری،ص81،صراط،1383

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 22:27  توسط عبدالواحدذکی  |