تبليغاتX
خراسان نو -

خراسان نو

تحلیل اندیشۀ سیاسی حاکمیت در افغانستان

به نام خدا

حکومت،ارزشها و روشها

قسمت دوم

(علی ذکی)

مقدمه: در قسمت قبلی به تحلیل یکی از دیدگاههای رایج در حوزه فلسفه سیاسی پرداختیم در این قسمت نیز همان دیدگاه را پی می گیریم و به خواست خدا در قسمتهای بعدی به تحلیل دیدگاه دیگری در این زمینه که در تقابل با این دیدگاه است خواهیم پرداخت.

عدالت يعني رسيدن هر پديده به حق طبيعي خود و بخشش يعني ايثار و گذشت از حق خود و اعطاي آن به ديگري اگر از ما بپرسند كدام يك از اين دو با فضيلت ترند به احتمال زياد جود و بخشش را با فضيلت تر مي دانيم چرا كه از صفت انساني عالي تر حكايت دارد اما مولاي متقيان علي (ع) در پاسخ پرسشگري كه از او در اين باب سوال نموده بود فرمودند :

«العدل يضع الامور مواضعها و الجود يخرجها من جهتها و العدل سائس عام و الجود عارض خاص فالعدل اشرفهما و افضلهما:عدل چيزها را به جاي خود مي نهد و بخشش آنها را از جاي خود بيرون مي نمايد, عدل سياست همگاني و عمومي را تنظيم مي كند و جود تنها به كسي بهره مي دهد كه مورد بخشش قرار مي گيرد پس عدل شريفتر و برتر است»

اين بيان نغز و گهربار پرده از حقيقتي بر مي دارد و علي كه خود محور و قرباني عدالت است به خوبي مي داند ايستايي يك بنا و استحكام آن در درجه اول و بيش از همه بر قدرت و ايستاده گي ستونهايش استوار است و ساير تزيينات اين بنا گرچه پيش از هر قسمتي به چشم مي آيند نقش ثانوي و فرعي دارند و آنچه كه اين بناي رفيع و مجلل را بر پاي داشته و استوار گردانيده ستون هايي است كه از ديدگان ظاهربين پوشيده مانده اند. بناي آسمان و زمين بر ستونهاي عدالت استوارند ولي جود و بخشش گرچه در ديده ما ظاهربينان عالي تر و انساني تر جلوه مي كند تنها در حكم زيور آلات اين پيكره رفيع مي باشد و نبودن آن گرچه از لطافت زندگي مي كاهد اما در استحكام و در اصل وجود جهان آفرينش خللي ايجاد نمي كند و بدون شك آنچه در حكم زيور و زينت است و نقش ثانوي دارد را ياراي برابري و يكساني در فضيلت نيست با آنچه در حكم اصل وجود و ستون آفرينش مي باشد.

حسابگري خيره كننده و حيرت انگيز در جهان هستي خبر از حكمتي باشكوه و هدفي عالي وراي خلقت جهان آفرينش مي دهد و اين كاروان عظيم را مقصدي است و منزلگاهي و ما كه در حكم جانشينان و خليفگان پروردگار بر زمينيم را نشايد جز در رهسپاري در طريقي كه خشنودي و رضاي آفريدگار حاصل آيد

گرچه منزل بس خطرناك است و مقصد بس بعيد

هيج راهي نيست كان را نيست پايان غم مخور

 ولي ما را چه غم اگر منزل بس خطرناك است و مقصد بس بعيد چراكه نور افكنهاي انبيا و علائم راهگشاي اوليا در پيچ و خم كوره راهها دستگيرمان است اگر بر عهد پيمانمان وفادار مانده و بر آنچه در عالم ذر سوگند ياد نموديم عمل نموده و بر فرامين انبيا گردن گذاريم و تعاليم انبيا را حرمت نهيم. حكومت را اگر به معناي هدايت جامعه انساني در مسير كمال و تامين سعادت همه جانبه اجتماع آدميان معني كنيم با چنين تعريفي چگونه مي توانيم از فرامين و منشور انبيا و اوليا بي نياز باشيم در حاليكه هدف از بر انگيختن و بعثت انبيا نيز چيزي جز اين نبوده است.

 توجه وعنايت به مفهوم« سعادت همه جانبه» نكته اي كليدي و سرنوشت ساز مي باشد چراكه اداره جوامع و به سامان رساندن معيشت و اقتصاد آنان بدون تمسك و توسل به تعاليم عالمان و حاملان خبر غيب نيز ممكن است ولي بدون شك ابعاد و جنبه هاي مهمي در اين ميان مهجور و مغفول خواهد ماند كه پيامدهاي دردناك آن دير يا زود گريبانگير خواهد شد.

مرحوم علامه محمد تقي جعفري از بزرگترين متفكرين معاصر مسلمان در مصاحبه اي كه در سال 1368 با آقاي فرد رد از كشور كانادا انجام داده اند مطالبي را در باب وحدت حيات معقول انسانها و غير قابل تجزيه بودن آن و لزوم تطبيق سياست و تكنيك اداره اجتماع با دين بيان نموده اند كه ما در اينجا قسمت اعظم مطالب مطروحه از جانب ايشان در آن مصاحبه را نقل مي كنيم چراكه حاوي نكات مهمي مي باشد ايشان در جواب سوال آقاي فرد رد كه چگونه در اسلام دين از سياست جدا نيست گفتند:

((اسلام با تعريف و تفسيري كه در باره دين و سياست دارد نمي تواند اين دو حقيقت را كه مكمل يكديگرند از هم جدا كند و يا سياست را كه يك بعد بسيار اساسي از حيات انسانها است، حياتي كه تنظيم معقول آن پايه بنيادين دين اسلام است از اين دين مقدس جدا نمايد و با اين حال ادعا نمايد كه كاملترين دين و عالي ترين طريق براي سعادت در دنيا و آخرت است. حال به طور مختصر تعريف هر يك از دو حقيقت (دين و سياست) را مورد تجه قرار مي دهيم: دين چيست؟

معناي دين چيزي بسيار ساده و قابل فهم همگاني است و آن عبارت است از قرار گرفتن در آن آهنگ كلي كه در جهان هستي رو به هدف اعلاي خود به وجود آمده است. جاذبيت هدف اعلاي هستي كه انسان را با مبدا اعلا ( خداوند، خالق هستي) در ارتباط قرار داده و حكمت و مشيت بالغه او را در بوجود آمدن خويشتن درك مي كند او با قرار گرفتن در اين جاذبيت است كه همه جهان هستي را در هر حال از زندگي عبادتگاهي مي بيند و با دريافت اشتراك در آهنگ كلي آن، خود را در حضور خدا مي بيند اگرچه براي كشف حقايق جهان طبيعت در آزمايشگاه بر روي ميكروسكوپ خم شده باشد يا در كارگاهي براي تنظيم ابزار زندگي با آهن و چدن سر و كار داشته باشد،در حال تدريس باشد يا در حال ماهيگيري براي ادامه معاش خود. ارتباط انسان با انسان ديگر در دين الهي ارتباط يك عضو با عضو ديگر در يك پيكر متشكل كه تجلي گاه فروغ الهي است مي باشد.

سياست چيست؟

سياست عبارت است از مديريت جامعه متشكل از انسانها براي وصول به بهترين هدفهاي ممكن در زندگي اجتماعي معنادار نه ( زندگي زنبور عسلي ). سياست در اين معنا نه تنها از دين جدا نيست بلكه دين بدون سياست با اين معنايي كه براي آن گفتيم قطعا ناقص است. به طور كلي نه تنها سياست بلكه حقوق، اقتصاد، هنر، اخلاق و ديگر عناصر فرهنگي نيز اجزاي تشكيل دهنده دين اسلام در گذرگاه زندگي تكاملي (حيات معقول ) بوده و با اخلال در هر يك از امور مزبوره، اخلال و نقص در حيات ديني مسلمين به وجود مي آيد. اگر بخواهيم فلسفه زيربنايي اين مسئله فوق العاده با اهميت را مورد توجه قرار دهيم بايد درباره وحدت حيات انساني درست بيانديشيم. جاي هيچ گونه ترديدي نيست كه به حيات انساني { نه اجزا و قواي تشكيل دهنده آن } يك حقيقت بسيط غير قابل تجزيه است، اگر كسي يا مكتبي بخواهد اين وحدت را تجزيه كند، قطعا آن وحدت كيفي را از بين برده است. با شكستن و تجزيه اين وحدت گرچه خود حيات از بين نمي رود -يعني انساني كه از بعد اقتصادي نقص حياتي دارد ممكن است نميرد- اما آن كيفيت حقيقي حيات كه با داشتن آن بعد مي تواند دريافت كند وجود نخواهد داشت. انساني كه حيات او از بعد فرهنگي شايسته مختل است گرچه ممكن است حتي زندگي رضايت بخش داشته باشد، اما همه مي دانيم زندگي بي فرهنگ داراي مختص انساني نبوده و از جمله زندگي جنگلي محسوب مي شود. انساني كه بدون اخلاق يا بدون علم و معرفت و يا بدون سياست اداره كننده حيات معقول زندگي مي كند، ممكن است از بين نرود بلكه همان گونه كه گفتيم حتي ممكن است از يك جهت همواره لبخند به لبانش هم نقش ببندد ولي چنين انساني از يك حيات معقول و آزادانه و مستند به آگاهي برخوردار نخواهد بود. ما امروزه شاهد يك پيشرفت بسيار عالي در بعد صنعتي مغرب زمين هستيم و هيچ كس نمي تواند امتياز بسيار عالي اين بعد را منكر و يا ترديدي در آن داشته باشد... با اين حال وقتي داد و فرياد متفكران و صاحبنظران خود مغرب زمينيها را درباره خلا روحي و ايدئولوژيك و اصول والاي اخلاقي مي شنويم به ياد همين اصل وحدت حيات انسانها مي افتيم و بيش از آنچه تصور شود، تاسف مي خوريم. همين معني خود يكي از نتايج عالي فلسفه حيات است كه حيات در مغرب زمين از جهتي يا بعدي اختلال پيدا كرده است... به عنوان يك مثال بسيار روشن پديده بي هدفي در زندگي را در نظر مي گيريم ما مي دانيم كه در مغرب زمين و در نقاطي ديگر از دنيا مردم از دريافت يك هدف والا براي زندگي كه بتواند همه ابعاد حيات آنان را تفسير و توجيه نمايد محروم شده اند و نيز مي دانيم هيچ آرمان و ايده اي هم جاي آن هدف والا را نگرفته است به همين جهت است كه اشتغال به لذت و نفع جويي و پر كردن مغز از تصوير هاي بي هدف و مشغول كننده تلویزيونها و تماشاي آثار هنري كه براي تحريك شگفتي چند لحظه اي مردم به وجود مي آيند و آنان را براي مدتي تخدير نموده و به راه خود مي روند شيوع كاملي پيدا كرده و با قلم كشيدن روي سوالات بشري، اضطراب و تشويش را بيشتر افزايش داده اند‌‌! همچنين اين يك قانون علمي غير قابل ترديد است كه با هيچ وسيله و ابزاري نمي توان بعد فرهنگ گرايي انسان را از بعد حقوقي و سياسي و تعليم و تربيتي او تفكيك نموده،براي هر يك از آنها قسمتي از حيات را منظور نمود زيرا همانگونه كه به عنوان يك اصل علمي مطرح كرديم، حيات بشري قابل تجزيه نيست. اگر در يك جامعه ديديد كه بعد سياسي آن از بعد فرهنگيش جدا شده است، بدانيد كه هر دو بعد مزبور در اداره حيات مردم آن جامعه مختل شده است. اما سياست به معناي مديريت ( حيات معقول ) انسانهاي جامعه جز دين چيز ديگري نمي تواند باشد و هر سياستي كه در جامعه بروز كند و به سود قدرتهاي متكبر و سلطه گريها و تجويز استفاده از هر وسيله اي براي هر هدفي باشد كه مبناي نظريات ماكياولي است، اسلام سخت با آن نوع سياست مخالف است ))

 

بعضي از مفاهيم كليدي در اين مصاحبه عبارتند از آهنگ كلي، هدف اعلا و حيات معقول كه با بررسي و تعمق در باره معناي آنها تفاوت فاحشي را در طرز تلقي از زندگي و اهداف آن نزد دو گروه فكري عمده آدميان مشاهده مي كنيم.

حيات معقول (معنوي ) همانگونه كه در گذشته ياد كرديم شاخصه بعد فطري و روح الهي بشر مي باشد و اين نوع حيات مشخصا در تقابل با حيات مادي او قرار مي گيرد كه وابسته به بعد خاكي و لجني انسان است. حيات معقول يا به تعبيري حيات معنوي كه وجه تمايز بعد حيواني و الهي انسان مي باشد دلمشغولي اصلي تمام متفكريني است كه بشر را موجودي فراتر و والا تر از ماديات مي دانند و براي او اهدافي عالي تر منظور مي دارند اين دسته از متفكرين بيش از آنكه نگران چگونه زندگي كردن و بهرهمندي حد اكثري بشر از منابع و منافع مادي جهان باشند نگران سرنوشت نهايي او پس از وداعش با زندگي مادي هستند و براي زندگي اين جهاني ارزشي كه قائلند ارزش با لذات نيست و تنها نقشي واسطه اي و ابزاري براي آن به رسميت مي شناسند چنين نگرشي نسبت به انسان و سرنوشت او اين عده را واداشت تا به دنبال راهيابي و كسب خبر از جهان ماوراي ماده باشند كه اين مهم به دليل عجز بشر مادي از راهيابي به جهان غيب غير ممكن مي نمود در حالي كه بخش اعظم سعادت و شقاوت او در آن جهان نا شناخته و مرموز رقم مي خورد. آن چه در اين ميان راهگشاي بشر درمانده شد طوفان و غلغله اي بود كه بعضي آدميان در ميان همنوعان خود ايجاد كردند انسانهايي كه در پاكي طينت و صداقت و حسن خلق و عدم آلودگي به رذايل اخلاقي زبانزد خاص و عام بودند آنان مدعي بودند كه پيامداران جهان غيبند و از جانب كمال مطلق و آفريدگار دو جهان مبعوث شده اند تا اين اين كاروان ره گم كرده را به سرمنزل مقصود و ديار موعود رهنمايي كنند. آنان را نوشتارهايي در دست بود كه به ادعايشان نامه هاي معشوق است بر عاشقان گمگشته و سرگشته تا به آنان راه و رسم عشقبازي را بياموزند تا لياقت و استحقاق باريابي به درگاه محبوب و وصال معشوق را به دست آرند و او تازه فهميد كه كدام معشوق رندي بر خرمن عشق او آتش افكنده بود و او كه معشوق حقيقي را گم كرده بود جاهلانه به هر سو سرك مي كشيد و تمناي وصال از بتان و لعبتاني مي كرد كه مرحمي بر زخمهاي سوخته دل او نمي گذلشتند و در كامجويي و هم آغوشي آنان نه ارضايي مي يافت و نه سكينه اي و اينها همه خطاي در تطبيق بود و الا او هيچ گاه به جز آفريدگار خود عاشق هيچ كس نبوده است. پدر عرفان اسلامي شيخ اكبر محي الدين ابن عربي اندلسي در بياني زيبا مي فرمايد:

((ما احب احد غير خالقه اصلا ولكنه تعالي احتجب تحت اسم زينب و سعاد و... تا كنون هيچ عاشقي معشوقي جز خالقش نداشته و لكن اين شعله هاي عشق سركش محبوب حقيقي است كه تحت نام زينب و سعاد و اين زن و آن زن پنهان شده است )) آري او حتي خود هم تا كنون نمي دانسته كه به جز خداي خود و كمال مطلق دلباخته هيچ كس نبوده است و آفتاب روی آن مه رویان وام دار شعاع تابناک خورشید عالم غیب و شهادت و خالق جهان هستی پروردگار جهانیان بوده است

آن شعاعی بود بر دیوارشان

جانب خورشید وارفت آن نشان

بر هر آن چیزی که افتد آن شعاع

تو بر آن هم عاشق آیی ای شجاع

 

و اين آشوب و اضطراب و طوفان درون را پاياني نيست و بر آتش درونش مرحمي نيست الا در عشق بازي و لقاي معشوق حقيقي و طلبیدن آب حیات و عشق جاودان از سرچشمه جوشان و خروشان خالق یزدان

زین سپس بستان تو آب از آسمان

چون ندیدی تو وفا در ناودان

 اين پيامداران كه چنين مكتوباتي در دست داشتند نه مردمي دغل باز بودند و نه كاسبكاراني حيلت ساز و جملگي از صالح ترين و نجيبترين و راستگوترين مردمان قوم بودند و بر راستكرداري و راستگفتاري آنان همان بس كه كينه ورزترين و ضلالت پيشه ترين معاندان خيره سر و تبهكاران قوم و پرچمداران ظلم بر صداقت گفتار و درستي كردار آنان معترف بودند و بدان شهادت مي دادند و بارزترين گواه صدق مدعا واپسين پيغامبر و خاتم اين سلسله پاك محمد امين (ص) بود كه در راستگويي و صفاي طينت شهره خاص و عام بودند تا آنجا كه حتي مخالفين معاندش نيز صفت امين را زيبنده او مي دانستند علاوه بر اين ويژگي آنچه بيش از همه بر صدق دعوي آنان صحه مي گذاشت ندايي بود كه از اعماق وجود بشر بر او بانگ مي زد و به او مژده رهايي از بيابان برهوت گمگشتگي و سرگشتگي را مي داد و به او نويد مي داد كه اين مشعلداران پاك سرشت قاصدان و رسولان محبوب هستند آري اين نداي فطرت بود كه از زير لايه هاي سنگيني از لجن گناه و سركشي هنوز رمقي در تن داشت و مجدانه و با تمام توان سعي بر انذار و بيم آدميان مي كرد و در اينجا بود كه او حيات ابدي و جاودان را يافت

«يا ايها الذين امنو استجيبوالله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم: اي اهل ايمان دعوت خدا و رسول را اجابت كنيد تا عمر جاودان و حيات ابدي را دريابيد»

 طي طريق و رسيدن به كعبه مقصود را گريزي نيست الا در تبعيت از آنچه رسولان الهي بدان فرا مي خوانند و اين است تنها شرط برخورداري از چشمه آب حيات و عمر جاودان يافتن. وجود نظم و همبستگي در تمام پديده هاي عالم به طور قطع غايتمندي و حكمتي عظيم را مي طلبد و ناخودآگاه حركت موزون و همآهنگ كارواني را در اذهان تداعي مي كند كه همه با هم رو به سوي مقصدي يگانه دارند و يا اجزاي مختلف كالبدي يگانه را كه تمامي اجزا به رغم تفاوت در عملكرد همگي حيات يگانه اي را پاسباني مي كنند و از قلبي واحد خون مي گيرند. اين آهنگ كلي در حركت كاروان خلايق و در عملكرد پديده ها هيچ گونه ناهمآهنگي را برنمي تابد كه اندكي تامل در بعضي قوانين ثابت آفرينش در حركت بسيار دقيق و حساب شده كرامت آسماني،در پديده شكافت هسته اي، در قانون فراگير كنش و واكنش و هزاران مورد ديگر صدق آن را ثابت مي كند.

وجود بنيان هايي ثابت كه به منزله ستون هاي آفرينشند و بقاي جهان آفرينش نيز بر استواري و استحكام آن منوطند به مانند عدالت كه به منزله ستون اصلي بناي جهان هستي است همگي خبر از آهنگ و حركتي يكنواخت و موزون مي دهد و انبيا و اولياي الهي كه بر قله هاي رفيع كمال ايستاده اند و مشرف بر تمامي حقايقند تنها كسانيند كه مسير حركت اين كاروان عظيم را مي دانند و هرآنكه از حركت در اين شاهراه سعادت ابا كرد در بيابان هولناك عدم و در گردنه هاي صعب العبور و دهشتناك، طعمه عجوزه هاي بزك كرده در لباس عروسان خوش وصال خواهد شد كه در حجله عنكبوتي خود عاشقان معشوق گم كرده را به كمين نشسته اند و پای در دامگاه اهریمنان و غولانی خواهد گذاشت که در تقاطعهای سرنوشت ساز و پیچ های حساس مسیر حرکت کاروان خلایق ایستاده اند و آنان را به سوی کژراهه های سعادت سوز و تباه کننده فرا می خوانند

هر طرف غولی همی خواند ترا

کای برادر راه خواهی هین بیا

بانگ می دارد که هان ای کاروان

سوی من آیید نک راه و نشان

چون رسد آنجا ببند گرگ و شیر

عمر ضایع راه دور و روز دیر

 نچه از ابتداي مقاله تا بدین جا در پي تبيين آن بوديم بيان مواضع و نگرش پيروان مكاتب الهي است نسبت به وظايف و مسئوليت هاي حكومت و متوليان در جوامع انساني همان طور كه در ابتداي مقاله متذكر شديم موضعگيري در قبال اين مسئله رابطه اي مستقيم با خاستگاه فكري آدميان داشته و بسته به اينكه انسان جهان را چگونه مي نگرد و تفسير او از حقيقت هستي و حيات چيست نظرات متفاوتي به ميان خواهد آمد، انسان خدامحور كه ماهيتي الهي براي روح بشر قائل است و جايگاه حقيقي و موطن اصلي او را نه زمين خاكي و نه آسمانها بلكه عالم ملكوت و كبريا مي داند و گوهر پاك و خدايي خود را لايق نزول در عالم خاك نمي داند بيش از آنكه بر حيات مادي و حيواني خود بينديشيد نگران حيات معنوي خويش است و براي وصول به اين اين مهم تسليم و انقياد محض به انبيا را مي پذيرد « و ما كان لمومن و لا مومنه اذا قضي الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيره من امرهم و من يعص الله و رسوله فقد ضل ضللا مبينا: هيچ مرد و زن مومني را در كاري كه خدا و رسول حكم كنند اراده و اختياري نيست (كه راي خلافي اظهار نمايد ) و هر كس نافرماني خدا ورسول كند دانسته به گمراهي سخت و آشكاري افتاده است. »

و تنبيهات و تعزيرات آنها را به جان مي خرد و مي داند كه اگر هم شدتي و خشونتي در تعاليم آنان ديده مي شود يكسره در جهت منافع او و از باب شفقت و رحمت بر خود اوست، به مانند مجازات و تنبه پدری مهربان و مشفق بر كودك نا آزموده خويش تا او را به راه سعادت و فلاح فرا بخواند

ای برادر صبر کن بر درد نیش

تا رهی از نیش نفس گبر خویش

و هرآنكه از اين حدود و احكام شانه خالي كند در حقيقت بر خود ظلم نموده است«تلك حدود الله ومن يتعد حدود الله فقد ظلم نفسه ».

 

و اما از ديدگاه گروه دوم كه حقيقت جهان را به گونه اي ديگر دانسته و بيش از آنكه در فكر پرسشهايي از قبيل از كجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ و بكجا مي روم؟ باشند بيش از همه به دنبال چگونه زندگي كردن و استفاده هر چه بيشتر از امكانات مادي مي باشند. آنان وجود خدا و انبياي الهي را چه بسا به رسميت مي شناسند و ليكن تنها نقشي تشريفاتي براي آن قائلند و در چگونگي زندگي، امر و نهي و حكم هيچ موجودي را نمي پذيرند. متفكرين، فلاسفه و روشنفكران مغرب زميني مرجع و منبع اصلي اين تفكرند و در ريشه يابي سير تحولات فكري آنان خواهيم ديد كه چنين نگرشي در بستر زمان و به تدريج در انديشه آنان شكل گرفت و الاّ نگرشي كه در آن خدا و مشيت او در تمامي شئون زندگي نقشي بسزا مي يافت تا قبل از قرون جديد حاكميتي مطلق بر فكر بشر اروپايي و مسيحي داشت.در ممالک اسلامی نیز روشنفكران ديني مسلمان«دگر اندیشان مسلمان» گرچه در گفتمان هاي خود از آيات قرآن و احاديث استفاده مي كنند ولي بر آشنايان به تفكرات فلاسفه غرب به خوبي آشكار است كه روح و جان كلامشان به كلي عاريتي است و تنها بيان دگرگونه اي است از همان افكار با جامه اي ديگر و لعابي جديد و آنچه در اين نوشتار در بيان ديدگاه دوم به آن مي پردازيم پاره اي ازنظريات همين گروه را توصيف نموده و سپس در حد توان به نقد آن خواهيم پرداخت. سكولار مسلمان به منبع و مرجع خاصي براي جهت گيري و جهت دادن اجتماع معتقد نيست او اصلا هر گونه تلاش و كوشش در هدايت جوامع انساني را مترادف با تماميت خواهي و استبداد ديني و تحجر مي داند چرا كه هيچ مرجعي چه الهي و غير الهي حق تعيين تكليف و مشخص نمودن خطوط قرمز و بايد و نبايد را ندارد بلكه اين خود اجتماع و عقل جمعي آن مي باشد كه مرجع وضع قوانين است، در اعتقاد او حكومت نه در ارزشها و نه در روشها نبايد هيچ گونه تعهدي به اصول ثابت ديني داشته باشد و اگر هم قائل به پسوند ديني براي حكومت باشد منظور او تنها عدم ضديت حكومت با دين مي باشد و نه بيشتر.

در قسمت بعدی به نظریاتی از این دست خواهیم پرداخت و سعی خواهد شد که در ابتدا با دیدی کاملا بیطرفانه به بعضی از مبانی فکری این طرز تفکر هم از زبان بعضی از فلاسفه مشهور مکتب لیبرالیسم و هم از زبان دگر اندیشان مسلمان پرداخته شود و در ادامه مقالات سعی خواهیم نمود به جنبه های کاربردی تر این مباحث به خصوص شرایط ویژه کشور بپردازیم.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 21:16  توسط عبدالواحدذکی  |