تحلیلی بر غربی اندیشی
نقدی بر نوشتۀ آقای جعغر عطایی تحت عنوان آزادی بیان غربیها در آیینۀ درک شرقیها
علی ذکی
به نام خدا
مقدمه : مطلب حاظر در پی نقد نوشته ای از آقای جعفر عطایی در وبلاگ شخصی شان می باشد . ایشان که یکی از وبلاگ نویسان نسبتا فعال و شناخته شده افغانی می باشند اخیرا مطلبی تحت عنوان ( آزادی بیان غربی در آیینه درک شرقی ها ) را در وبلاگ خودشان درج نموده ا ند که موضوع آن کشف مکانیسم و چرایی انتقاد گسترده مسلمین به کاریکاتورهای نشر شده در نشریات اروپایی در مورد رسول خدا (ص) می باشد . رویکرد نویسنده در این نوشتار رویکردی انتقادی نسبت به مسلمانان می باشد و به صورتی جانبدارانه در صدد دفاع از نگرش غربی بر می آیند . نگارنده این نوشتار با اذعان به بضاعت اندک خویش می کوشد در مطلبی مختصر به بعضی از نکات ذکر شده در مقاله آقای عطایی پرداخته و رویکرد کلی ایشان را به چالش بکشد .
گفت لیلی را خلیفه کآن تویی
کز تو مجنون شد پریشان و غوی
از دگر خوبان تو افزون نیستی
گفت خامش چون تو مجنون نیستی
نویسنده مطلب در ابتدا به تحلیل منظومه های فکری از اساس متفاوت انسان شرقی نسبت به انسان غربی پرداخته و این تفاوت در زاویه دید را منشا اختلافات بسیارشان می داند . اینکه فی الواقع منشا بدبینی های بسیار انسان شرقی به غربی آیا تنها مربوط به تفاوت منظر و اختلاف در هندسه معرفتی و منظومه فکری هر دو گروه می باشد و یا نه را در ادامه مطلب بررسی می کنیم ولی در ابتدا به بررسی سازوکارهای مکانیسم – فکری مختلف این دو نوع تفکر انسانی از زبان ایشان پرداخته و سپس در حدی مختصر آن را به نقد می کشیم .
نویسنده پایه و اساس اندیشه شرقی را در جهانی ماورای عقل و پرسش و تفحص دانسته و آن را محدود و محبوس در باورهای مقدس و مافوق چون وچرا می دانند که از سوی موجوداتی از غیر جنس خودش به او تحمیل شده است و یا اگر هم از جنس خودش هستند انسانهایی بوده اند مافوق انسان و مادون خدا و عملا از سنخ دیگری و در مقام مقایسه این طرز با نگرش انسان غربی می گویند در مقابل جهان مدرن ریشه در عقلانیت و پرسش و تفحص دارد . انسان غربی انسانی عقلگرا است که باورهایش تنها پس از حلاجی های بسیار و گذشتن از غربال سختگیر تفکر و تعقل به بار نشسته و همه چیز عالم در نظر او قابل انکار و پرسش و دفع و رد می باشد و پذیرفتن هیچ ایده ای از نظر او لازم و حتمی نیست .
نویسنده در تعریفی که از مکانیسم فکری انسان شرقی و غربی ارائه میدهد ادعاهایی را طرح می نماید که این ادعاها در مورد هر دو گروه حاوی نکاتی مسئله دار و قابل تامل می باشد ولی ما از آنجایی که بنا را بر اختصار گذاشته ایم اندکی پیرامون آن بحث می نماییم .
آنگونه که از نوشته ایشان به مشام می رسد انسان شرقی و به طور اخص مسلمان باورهایی متکی به متون قدیمی و جزمیت طلبی دارد که اتکای الزام آور او به این آموزه ها دست و بال فکر و اندیشه او را بسته و مرغ اندیشه و تفکر او را در قفس تنگ بایدها و نبایدهای الزام آور محبوس نموده است و مانع رشد و شکوفایی و پرورش قوه تفکر و تعقل و خردورزی او شده است و این دگم اندیشه ها و خطوط قرمز به مثابه مانعی جدی در مقابل کنکاش و نقادی و عقل پرسشگر او عمل نموده است چرا که عقایدی از سوی منبعی ماورایی بر او تحمیل می شود که حق تخطی و زیر سئوال بردن آنها را ندارد و بدین سان آزادی حقیقی از او به خصوص در حوزه فکر و اندیشه سلب شده است و این دقیقا در تضاد با آن وضعیتی است که انسان غربی دارد عقل پرسشگر او به راحتی مجال تاختن به هر سو را داشته و می تواند در هر چمنزاری بچرد و بدین گونه است که روزبه روز پیکری فربه تر و با نشاط تر یافته و فارغ از هر گونه امر و نهی تحکم آمیزی به هر سو می تازد و از هر بوستانی و چمنزاری گلی بر می چیند .
چنین دیدگاهی ریشه در بعضی از مکاتب فکری غربی چون اگزیستانسیالیسم دارد که تنها بالاشاره به آن می پردازیم . اگزیستانسیالیست ها از آن جاییکه آزادی بشر را منتهای آرمان بشری می دانند هرگونه محدودیتی را در مقابل آن بر نتافته و مانعی در راه تحقق کامل کرامت انسانی می دانند . آزادی بشر اصیلترین گوهر وجودی اوست و تنها در سایه تحقق کامل آن است که به ارزش واقعی انسان بها داده شده و او به منتهای هدف خود می رسد و در این راه طرح هر گونه آرمان و هدفی که به نحوی از انحا پاره ای از آزادی های او را محدود نماید مطرود و مردود است البته با صرف نظر از پاره ای آزادی ها که به نحو توافقی بین خود انسانها محدود می شود تا امکان تحقق جامعه و دولت فراهم شود .
از این منظر توهم موجودی چون خدا و بایستگی اعتقاد و وابستگی به او و پرستش و اطاعتش از آنجاییکه اصل اصیل آزادی و حریت بشر را محدود می نماید مذموم و مطرود است . بشر فارغ از اینکه از کجا آمده و مکانسم پیدایشش چگونه بوده است در حال حاظر هیچ گونه وظیفه ای ندارد جز به سامان رساندن زندگی مادی خویش و استفاده از امکانات جهان در جهت بهره وری هرچه بیشتر از استعدادهای و روحی خود و در این مسیر اعمال هر گونه محدودیتی تنها با اتکا به بعضی آموزه های فراعقلی اثبات ناپذیر هیچ گرهی از مشکلات او نمی گشاید بلکه او را با انبوهی از اعتقادات و آموزه های محدود کننده و فرا عقلی مواجه می کند که تنها اتکای آنها وحی و الهام می باشد و اینها هم اموری هستند که از نظر حسی و تجربی قابل اثبات نیستند . از سوی دیگر این آموزه ها علاوه بر تکیه گاه لرزانی که دارند شدیدا آبستن تاویلهای متولیان و مروجان دینی نیز می باشند .
چنین طرز تلقی همانگونه که مرحوم مرتضی مطهری می گویند از نظر ساختاری حاوی دو ایراد عمده می باشد اول اینکه از این منظر آزادی بشر هدف اصلی و اساسی او می باشد ولی در دیدگاه ادیان آزادی تنها خود وسیله ای است در جهت هدف عالی تری که عبارت است از رساندن بشر به سعادتی فراگیرتر هم از لحاظ اخروی و هم از لحاظ دنیوی سعادتی هر دو جنبه جسم و روح و دنیا و آخرت او را تامین می نماید مگر نه اینکه درهمین جوامع لیبرال دموکراسی افراد جامعه به نحوی توافقی پاره ای از آزادی های فردی را محدود نموده اند تا درسطح کلی تری در جامعه از ثمرات آن محدودیت ها بهره مند شوند بنابراین حال که اصل محدودیت آزادی برای نائل شدن به سعادتی بالاتر از جانب جوامع انسانی لائیک پذیرفته شده چرا خالق جهان که از تمامی زوایای پیدا و پنهان وجود آدمی و جهان آفرینش آگاه است اختیار سلب پاره ای از آزادی های مخلوقاتش را نداشته باشد تا او را به سطح بالاتر و عالیتری از سعادت رهنمون نماید. مادر مشفقی که تیغ حجام طبیب را بر بدن کودکش روا میداند سلامت و سعادت او را دراین به ظاهر مشقت می جوید
بچه می لرزد از آن نیش حجام
مادر مشفق در آن غم شاد کام
ایراد دوم به تصوری است که اگزیستانسیالیست ها از محدودیت دارند و آن را دست و پاگیر و مانع رشد و شکوفایی استعدادهای بشری میدانند در حالیکه محدودیت مفهومی نسبی است. محبوس نمودن فردی در اتاقی کوچک محدود نمودن اوست در حالیکه محدود نمودن او در محوطه ای وسیعتر از خانه گرفته تا شهر و کشور و کل زمین هم خود به نوعی محدودیت محسوب می شود ولی پر واضح است که اینها با هم قابل قیاس نیست. بسته شدن به خدا با بسته شدن به موجودی محدود تفاوتی بی اندازه و غیر قابل بیان دارد چرا که محدودیت به موجودی بی نهایت نامتناهی و بی نهایت شدن را در پی دارد
تا شود زین کوزه منفذ سوی بحر
تا بگیرد کوزه من خوی بحر
بی نهایت گردد آبش بعد از آن
پر شود از کوزه من صد جهان
محدود شدن به موجودی مادی که خود در ذاتش محدود است انجماد و سکون و رکود را در پی خواهد داشت اگر فردی را به ستونی ببندند این محدودیت او را زمینگیر و تباه خواهد گردانید ولی اگر او را فرضا به سفینه ای کهکشان نورد ببندند به اوج آسمانها خواهد رفت جایی که هیچ بشری بدان قدم نگذاشته سرمستی و شور دیوانه واری که عرفای مسلمان پیدا می کردند خود زبان گویای پرواز روحانی آنان تا بی نهایت می باشد
ما زبالاییم و بالا می رویم
ما زدریاییم و دریا می رویم
ما از اینجا و از آنجا نیستیم
قطره ایم و سوی دریا می رویم
اتکا و پایبندی به خدا و انبیا و اولیای او و لزوم یقین به پاره ای از دستورات آنان شاید از منظری مادی قوه تعقل و تفکر بشری را عاطل و باطل نماید و راه بلوغ فکری او را ببندد ولی تاریخ اسلام و صده های اولیه آن به خوبی نشان داد که معتقدات الزام آور دینی به هیچ روی مانع رشد و بالنده گی فکری مسلمین نگشت و آنان هیچگاه چنین تصوری نداشتند با همان اعتقادات بود که آنان پایسنگ تمدنی عظیم و شکوهمند را گذاشتند. فلاسفه مسلمان چون ابن سینا و ابن رشد و در کنار آنان جریان عقلگرای معتزلی تا زمانیکه طوفان ویرانگر تفکر اشعری با کمک خلفای ضاله ضربه ای اساسی به عقلگرایی مسلمین نزده بود صفحاتی درخشان در تاریخ اسلام و جهان افزودند. فقهای مسلمان در کنار فقاهت و رجال و حدیث و تفسیر خود از پیشگامان علوم عصری چون نجوم و طب و هندسه نیز بودند ولی آنچه به عمر آن تمدن میمون و مبارک خاتمه بخشید دلایلی داشت که خود جای بحث دارد ولی قدر متیقن آموزه های اسلامی و عقاید الزام آور آن به هیچ روی سد راه شکوفایی و بالنده گی فکری و معرفتی او نشده بود و سند واضح و روشن آن آغوش باز متفکرین مسلمان بر روی دستاوردهای فکری یونانیان و رومیان بود که دیده شد که چگونه به طرز وسیعی آثار آنان توسط مسلمین به عربی ترجمه گشت و اندیشمندان مسلمان هیچ تعارضی بین پایبند بودن به عقاید خود و استفاده از دستاوردهای فکری باقی انسانها نمی دیدند و تنها بر منقولات و محفوظات حدیثی و روایی خود بسنده نمی کردند.
و اما از سوی دیگر قضیه راجع به انسان غربی اندکی غلو شده است چرا که صرف نظر از دستاوردهای چشمگیر جامعه غربی در بعد ساماندهی نظم اجتماعی و داشتن ساختار سیاسی و اقتصادی موفق آنان دقیقا از نقطه نظری که آقای عطایی نقطه قوت غرب می دانند دچار ضعف و سستی فزاینده ای شده اند. شک و تردید بی انتها و سردرگمی و احساس پوچی درد جانکاهی است که بر پیکره این جامعه فروغلتیده که عامل اصلی را باید در احساس بی پناهی و عدم وجود تکیه گاهی مطمئن و لنگرگاهی آرامش بخش و قابل اتکا دانست. عدم وجود ایمان و یقین و سرگردانی در میان صدها اما و اگر سرنوشت ساز و عدم دستیابی به پاسخی آرامش بخش روح و روان بشری را مضطرب و نگران می نماید. افزایش روز افزون خودکشی در جوامع صنعتی و رشد چشمگیر فرقه های شبه مذهبی معناگرا در این جوامع و گسسته شدن همه حریم های اخلاقی و خانوادگی ثمره این سرگردانی و حیرانی بی انتهاست و آرامش ظاهری آن به مثابه آتش زیر خاکستر شعله های سوزنده و تباه کننده خود را از دیده گان مخفی نگاه داشته است و تنها گسست شرایط و اندکی نابسامانی روی دیگر سکه را نشان خواهد داد. کارخانه انسان سازی یک بعدی غربی با صرف نظر نمودن از فاکتورهایی مهم و اساسی محصولات مطمئنی را روانه این جهان ننموده است و این ضعف ضعفی است ساختاری و نه به تنهایی در چگونگی عملکرد.
نویسنده در ابتدای مطلب ریشه اعتراض و بدبینی همیشگی شرقی نسبت به غربی را در تعارض و عدم تجانس دو نوع منظومه فکری می داند و عمدا و یا سهوا از مهمترین علت آن چشمپوشی می کند در حالیکه اصلیترین دلیل این اعتراض و بدبینی را باید در پیشینه عملکرد غرب نسبت به شرق باید جست. شرقی ها به خصوص در چند صده گذشته به جز چنگالی خونین و دندانهایی برنده از غربیان چیزی ندیده ا ند تا دلخوشی از آنان داشته باشند ملت های به یغما رفته ای چون ملت هند و ملت های آفریقایی زخمهای کهنه و عمیقی از استعمارگران غربی برداشتند که تا هنوز هم نتوانسته اند از زیر بار سنگین آن غارت و چپاول ها کمر راست کنند. ملت عراق علاوه بر نبردهای خونین گذشته خود با استعمارگران انگلیسی در دهه ها قبل به یاد دارند که حدود چهارده سال قبل چگونه فریب فاتحان کویت را خورده و بر علیه صدام قیام نمودند ولی نمی دانستند به چه سهولتی قربانی توافق پنهانی صدام و نیروهای ائتلاف شده اند و در چه باتلاقی قدم گذاشته اند و بدین سان صدها هزار قربانی جدید تحویل کشتارگاههای صدام حسین شدند و هزاران معلول و مفقود نیز بر جای گذاشتند
ملت مسلمان الجزایر تنها چهل یا پنجاه سال قبل بود که استقلال خود را به بهای خون یک و نیم میلیون الجزایری پس گرفتند آن هم تنها به خاطر اینکه می خواستند از زیر بار یوغ استعمارگران چپاولگر رها شوند این استعمارگران خونریزاز همان سرزمینی آمده بودند که مهد اصلی دموکراسی و حقوق بشربود و در واقع زایشگاه اصلی اندیشه لیبرال دموکراسی یعنی همین کشور فرانسه. و باز هم همه پانزده سال قبل را هنوز از یاد نبرده اند زمانیکه جبهه نجات اسلامی الجزایر در یک رقابت آزاد اکثریت قاطع کرسی های پارلمان را از آن خود کرد و دیده شد که چگونه دولت تحت حمایت غرب در سایه سکوت سنگین جهانیان انتخابات را ملغی کرد و جبهه نجات اسلامی را منحل و رهبران آن را بازداشت نمود. ملت در خون غلتیده افغانستان یک میلیون از مردان و زنان و کودکان خود را قربانی مقابله با جاه طلبی و حس کشورگشایی این انسانهای نجیب چشم آبی و گیسوزرد و عمال لائیک و روشنفکر آن نمود و دهها نمونه دیگر که مجال و قصد پرداختن به آن را نداریم و تنها خواستیم اشاره داشته باشیم به اینکه محبت و علاقه به ایسم و ایده ای نباید ما را از دیدن نقاط تاریک و ضعف آن بازدارد چرا که محبت افراطی چشم و گوش را از کار می اندازد
اگر در دیده مجنون نشینی
به غیر از خوبی لیلی نبینی
نوسنده اعتراض مسلمانان به معیارهای دوگانه غرب را به گونه ای پاسخ می گوید که از این پاسخ هیچ چیزی دستگیر پرسشگر نخواهد شد ایشان می گویند از آنجاییکه در جوامع غربی قانونی برای ممنوعیت انکار هولوکاست وضع شده از آن جلوگیری می شود ولی چون هیچ قانونی در منع اهانت به مقدسات مسلمین وضع نشده از آن جلوگیری نمی شود بنابراین تناقض رفتاری در عملکرد غرب وجود ندارد و ادعای وجود معیارهای دو گانه ناشی از بد فهمی می باشد. در حالیکه سئوال اصلی پرسشگر متوجه قانون نیست بلکه متوجه معیارها و آموزه های لیبرال دموکراسی است که چگونه از یک فرمول یکسان دو نوع قانون متفاوت تولید می شود. اگر روح و پیکره دموکراسی بر اساس آزادی بیان و عقیده شکل گرفته پس قانون منع انکار هولوکاست چه محملی و توجیهی دارد و اگر توجیه آن جلوگیری از جریحه دار شدن احساسات ده میلیون انسان می باشد پس چرا از جریحه دار شدن احساسات یک میلیارد و دویست میلیون انسان دیگر جلوگیری نمی شود و این ده میلیون انسان در مقابل آن چند صد میلیون انسان دیگر چه برتری و فضیلتی دارند و باز هم صرف نظر از کثرت مسلمانان و قلت یهودیان هولوکاست تنها یک واقعه تاریخی مسئله دار و قابل کنکاش می باشد و اعتقاد و عدم اعتقاد به آن جز اصول دین یهود نیست و انکار آن لطمه ای به چهارچوبه اصلی دین یهود و حیثیت پیامبر و کتاب دینی آنان نمی زند در حالیکه رسول مکرم اسلام (ص) پیامبر مسلمین بوده و محبت و عشق به او در اعماق روح و جان اینان ریشه دوانیده و چه بسا میلیونها و شاید دهها میلیون تن از ایشان حاضرند در راه دفاع از ساحت مقدس او جان عزیز خود را تقدیم نمایند.
در قسمت دیگری نویسنده محترم به نحوی صادقانه و تحسین برانگیز به حقیقتی اعتراف نموده اند و به حق اذعان به آن نقطه درخشانی در نوشته ایشان می باشد ولی از جهاتی قابل تامل است. نویسنده به صراحت می گوید تناقضات رفتاری غربیان در مواجهه با سایر ملل از این جهت است که حکومت های لیبرال دموکراسی تنها خود را موظف به رعایت موازین و معیارهای دموکراسی و حقوق بشر تنها در محدوده کشور خود می دانند ولی در ارتباط با سایر ملل آنچه سیاست آنها را رقم می زند فقط منافع آنان می باشد و بس و در صحنه جهانی خود را ملزم به هیچ قانون و معیاری نمی دانند الا منافع خودشان چرا که لیبرال دموکراسی اصولا توصیه به جهان اندیشی نمی کند و قائل به مرزبندی میان عملکرد درونی و بیرونی است و به تصریح ایشان کسانی که با روح و پایه های لیبرال دموکراسی آشنا هستند این را می دانند.
به راستی نمی دانم این تعریف و تمجیدی از غربیان است و یا وارد کردن ایراد بر آنان اگر مراد تعریف باشد که از مطلب دوستمان این طور برمی آید باید گفت وا اسفا از این دگرگونی معیارها و وارونه گشتن ملاکها که چگونه صفتی مذموم و ماکیاولی منش ممدوح تلقی می گردد. هر دزد و غارتگری هم در بیرون هرآنچه بیداد و یاغیگری می کند تنها در پی آن است که صحن و سرای خانه خود را آراسته تر نماید و محیط زیباتر و مرفه تری را برای خود و وابستگانش فراهم سازد و او چه باکی دارد از اینکه صدها خانه و سرپناه دیگر را ویران نماید و نان از سفره صدها کودک یتیم و زن بیوه برباید تا سقف و ستون سرای خود را برافراشته تر نماید و جامه های زرین بر تن و لقمه های چرب تر در سفره کودکان و زنان خود بگذارد و شیره جان آن نفرین شده گان و سوختگان زمین را خرج فربه تر نمودن کالبد دلبندان خود نماید اگر آموزه های لیبرال دموکراسی به راستی حاوی چنین دعوتی برای پیروان خود باشد باید گفت کالای دون قیمتی را عرضه بازار نموده و دقیقا پای در جاپای گردنگشان و تبهکاران عالم گذاشته و دستاوردی برای بشریت ندارد. با این وصف چه جایی از تعریف و تمجید برای آن باقی می ماند در حالیکه معتقدان خود را به چنین نگرش سخیفی دعوت می نماید و چنین نگرشی نقصی عظیم را مستقیما متوجه ساختار آن می کند. نویسنده در باب تناقض رفتاری غرب خود مثالهایی می آورد و ما را از ذکر مثال بی نیاز می کند.
در اخیر متذکر می شوم که وارد نمودن ایراداتی به بعضی از مبانی لیبرالیسم به معنای تخطئه کامل آن نیست چرا که حاوی دستاوردهای درخشانی هم برای بشریت بوده است و از سوی دیگر نگارنده به هیچ وجه مدافع حکومتهای مستبد فاسدی از قبیل حکومتهای پادشاهی کشورهای عربی و یا جریانات خارجی مسلک و خون آشام سلفی نیست و ایراد به نقاط ضعف دموکراسی از جانب آن دریوزه گان به هیچ روی چیزی از قباحت چهره کریه و سیاهشان نمی کاهد چرا که خود در منجلابی به مراتب کثیف تر گرفتار و مایه ننگ مسلمینند و به حق مصداق این بیتند:
ای خر به کاه اولی تری دیگی سیاه اولی تری
در قعر چاه اولی تری ای ننگ خانه و خاندان
نگارنده مطلب نسبتا مفصلی را در حد بضاعت اندک خود در تحلیل اندیشه های سیاسی در همین وبلاگ آغاز نموده ام که به دنبال قسمت اول باقی قسمتها هم تدریجا عرضه خواهد شد.
والسلام
علی ذکی
