تبليغاتX
خراسان نو -

خراسان نو

تحلیل اندیشۀ سیاسی حاکمیت در افغانستان

  سرابی ديگر؟

                قبل از آنکه وارد متن شويم مقدمه ای بر ضرورت آن ناگزير می نمايد به دو دليل يکی آنکه آينده معطوف به گذشته است و ديگر پرهيز از تکرار مکررات.اين به آن معناست که آينده فرزند گذشته است و از بطن آن فرو ميخزد و بدون شناخت و تحليل مناسب گذشته٬دست يازيدن به ايده های نو٬گاه اتوپياست وگاه پرتگاه هلاکت و فلاکت و اغلب تکرار عبرتهای گذشته و در وجهی نادر با تنقيح داده ها و دريافتها و تزريق ابتکارها به راه صواب نزديکتر و بهتر! و اما  برای تحليل بهتر بحث پيش فرضی را فريضه میپنداريم و آن اينکه ديدگاه نويسنده بر تحليل تاريخ معاصر گر چه از چشم انداز معرفت ثانوی است ولی ناگزير دين مدارانه است.

              تاريخ سياسی افغانستان طی چند سال اخير وارد فصل جديدی گشته که بی شک مهمترين وجه تمايز آن پرتو افکنی هر چند اندک از عقلانيت مدرن است و اين برآمد ناچيز نه نتيجه جهد انديشه وران سياسی وتکاپوی سياست مداران عالی که برآيند عبرتهای تلخ اجتماعی و فرو غلتيدن در منجلاب واپسگرايی و سرکوفتن به صخره های زمخت اتوپيايی است. 

             بيش از ۲۵۰ سال از زايش اين نهال تکيده سترون ميگذرد بی آنکه کشور گشاييهای احمد شاهی٬عقده گشاييهای نادرشاهی٬ناسيوناليسم داود شاهی٬عدالت طلبی سوسيالستی و اخلاق منشی اسلاميستی نانی بر معيشت ملت و يا خشتی بر بنای وحدت امت افزوده باشند.

                هر گروه سياسی بر اين پيانوی ناهماهنگ بر تاری نواخته و رگ حساس توده ای را بر هوسی لرزانده.عصر شاهان که آميخته با ايديولوژی قومی است کيان جامعه را تا سر حد فنا پيش برد .شاهان و شاهزادگان غرق در نوا نان بينوايان رامی ربودند و با تکيه بر قوميت و تسخير ذهنی پاره ای از جامعه ارکان تخت خويش را پاس می داشتند تا اينکه آه  انبوه بی نوايان گروه باداران را نيز فرا گرفت و تخت ناگزير به زير افتاد.آخرين وارث تخت (با تغيير عنوان آن به رياست جمهوري مادام العمر) جامعه را بحران زده و ويران به اشتراکی پسندان مدعی عدالت سپرد.

              اشتراکی پسندان بر طناب سياست چنان می پاييدند که گويا دستمايه شان نامطمئن و ذهنشان مغشوش است و چنان مينمود گه مانيفيست عدالت سايه بر ذهنی دارد که جان از آن بی بهره است.ذهن از عدالت سوسیاليستی آغشته وجان به قوميت باخته.و نهايت هوسهای تالی بر ايده های عالی غالب آمد و باز قوميت شد و سلاخی يکديگر و روز به روز ناتوانتر و ضعيفتر و بالاخره وامانده از ايده ها و تثبيت داده ها بر بستر مرگ خويش فاتحه خواندند و جا برای اسلاميستهای مدعی اخلاق گشودند.

            اسلامگرايان با بهره وری از زمينه های مستعد اجتماعی و سیاسی و با شعار اخلاق و رنسانس سياسی ـ دينی بر اريکه قدرت تکيه زدند و به ناگه خود را در جايگاهی يافتند که برای آن آماده نبودند.مانيفيست اينان خلاصه می شد در شعارها يی که راهکارهای اجرايی بر آن نيانديشيده و پنبه های ذهنشان را بر اين رشته نتافته بودند .ترکيب ذهنی نا همگون از ايده حکومتی فقه مدار ايرانی با تکيه بر سنت گرايی اخوانی از همان ابتدا بر تحقق عملی آن مهر ابطال زد ؛غافل از آنکه شريعت دينی بر مبنای فقه اهل سنت فاقد ديدگاه مشترک و يا حداقل غالب در امور ولايت و کياست است و گرايشهای اخوانی بيشتر از آنکه تئوری حکومتی باشند يک احساس عميق اما دگم دينييند و بيشتر به اصلاحات رفتاری درون دينی میپردازند.

            فقدان مطلق ایدئولوژی راهبردی دينی از سويی و فقدان فاکتورهای محورساز همچون مرجعيت از سوی ديگر و به علاوه گريزگاههای مشروع اما مبهم دينی ؛ آرزوی دين مداران را روز به روز بيشتر و بيشتر در مه ابهام فرو برد و در نهايت ایدئولوژی دينی رنگ باخت و جای خود به سلايق انسانی سپرد و هر گروه بر سليقه خويش نام ایدئولوژی گذاشت و به تکفير ديگری پرداخت و چنان بازار تکفير گرم افتاد که ميزان شريعت نه ايدئولوژی که توپ و تانک و تجهيزات قرار گرفت؛ هر صباحی يکی کافر و ديگری برادر و ديگر صباح اولی برادر و دومی کافر می شد. بازار مغشوش و مشوش شعارهای دينی چنان جامعه را تکه پاره کرد و به جان هم انداخت که تماميت ايدئولوژی دينی زير سوال قرار گرفت .

                دست مومنان به خون يکديگر آغشته و جامعه ای از هستی ساقط شده و خسته و گرسنه و نااميد  از دين مداران مدرن دل کندند و به سلفی های خوارجی مسلک دل سپردند.

              طالبان کپی ديگر شريعت مداران اما سلفی آن با شعار امنيت و عظمت سلف  در دامان مردم فرو غلتيدند و ايشان قبل از هر کاری بر ريش مردم افزودند  و نان آنان بريدند و همان اندک را نيز به خوان مافيا آلودند و چنان ردپايی از خود به جا گذاشتند که زيباترين تمثيل آنان خوارج دوران امام علی است.ظاهر دينی آراسته همراه با شقاوت بی حد و لادينی درون خصيصه بارز و متمايز اين دسته است. اما خوارج نوين وجه تمايزی بارز با سلف خود دارند وآن ترکيب قوميت با دين مداری خوارجی است.

            تکيه بر دين آرايی درون گروهی و سبعيت خوارجی مخلوط با قوميت برون گروهی از آنان چهره ای خاص و متمايز در پايان قرن بيست و آغاز قرن بيست ويک به جا گذاشت اما آنان قبل از آنکه ميخ حاکميت بر خيمه کشور استوار کنند از نظر معنويت انسانی  با کليت جهان در افتادند و اشمئزاز نوع انسانی را بر انگيخته و با تقابل فيزيکی  با عقلانيت و تمدن برافتادند.

             در يک نگاه ثانوی همه ايسمهايی که جامعه ما را تا کنون به تلاطم در آورده اند؛عمومآْ ايسم مشترکی را يدک می کشيده اند و همآره از سر عجز در بينش ژرف ايدئو لوژيک به آن تمسک جسته اند و آن تنور داغ قوميت گرايی و برتری طلبی قومی است بنابر اين گذشته از سلاطين عياش و خود سر نه کمونيستهای ما عمقاً کمونيست بودند و نه اسلا ميستهای ما دين مدار و طالبان نيز که بکلی دين بردار. زيرا هيچکدام راهکار ذهنی برای اجرای ذهنيت گنگ و مبهمشان نپخته بودند و صرفاً از گرمی بازار جامعه تشنه، برای کسب قدرت سود جستند و هر گروهی سينه گروه ديگر را  با شعارهايی مبهم به توپ بست و هر آن دم که ايدئولوژی رنگ ميباخت به قوميّت دست می يازيدند  و هر روز بيش از پيش اعتماد خويش فرو می خوردند و صفوف جامعه را پريشان می کردند، بنا بر اين عمق بحران نه در سلطنت سلاطين و نه در ايدئولوژيهای سوسياليستی و اسلاميستی نشسته که ايدئولوژی نهفته ناگفته ناگفتنی ديگری است که سايه به سايه هيتلريسم و ماکياوليسم ميسايد و فراتر از هر باور ديگری میپايد و شگفتی آنجاست که کثافت آن نه دامن دين مداری را می آلايد و نه دماغ به ظاهر انسان دوست ليبرال مسلکی را می آشوبد.

و اکنون جامعه ای تکه پارچه، گرسنه و خسته، نيم بسمل،نا اميد از خودی دست به دامان ناخودی زدند،به اميد آنکه اگرنفس از سينه برون نيامد به مدد امدادگری ز برون بدمد.بريده از دين داری دين پيشه گان و دين آرايان،جفا ديده از عدالت پيشه گان سوسياليست و نيم کشته سلاطين،چشم اميد به ايسم ديگری دوخته اند که شيفته گان نا خودی به عمد وواماندگان خودی از سر عجز از تحليل زوايای روشن و تاريک آن چشم فرو می بندند و جامعه فقر زده فرهنگی را با خود به سوسوهای مبهم ايسم جديدی نويد ميدهند که هر از عصری جامعه بحران زده ما يکی را محک زده بی آنکه هيچ يک از ايسم های تجربه شده در دغدغه ذهن ژرف انديشان پالايش شده باشد و صرف هر دم به آرايش آن دل باختيم و بی خود شديم و اينک نيز پای در راهی گذاشته ايم که بر فراسوی آن پندار جامعه روشن نيست و بی استثنا در محافل فرهنگی سخنی از چالشهای آن نيست و اگر اندکی هست آنقدر سطحی و سياسی است که عمق  ذهنی آن به کف تعصب و سليقه می پايد و اين هشداری دردآلود و عاجزانه است به همه آنان که درد جامعه شان ريشه در جانشان افکنده و از تکرار مکررات و تجربه آزموده و بحرانی ديگر بيزارند و چشم اميد به فلاح و توسعه ملی دارند.

پس اکنون ۲ سؤال مهم و اساسی در آغازحرکت بر مبنای ايسم جديد با در نظرداشت تجربه های تاريخی ما خود نمايی می کند:

۱ـ زوايا و حدود و ثغور ايدئولوژی نو و ميزان تطابق با ساختار جامعه ما؟

۲ـ ميزان وفاداری ايدئولوژيستهای نوين به اصول و معيارهای ايدئولوژی نو؟

         در مطالب بعدی کوشش خواهيم کرد در حد بضاعت اندک خود به اين سؤالهای اساسی پاسخ درخور ارائه کنيم . در اين ميان پرسش نخست ريشه ای کهن و جهانی دارد و به آن به حد وفور پرداخته شده که طی اجمالی از آن خواهيم گذشت  و تنها به تکرار بخشهايی و اشاره بيشتر به بعضی بخشهای ديگر بسنده خواهيم کرد واما پرسش ثانوی نوين و قابل پرداخت در سطح ملی است که به آن توجه بيشتری  خواهيم  کرد.

                                                                       و من الله التوفيق 

                                                                           عبدالواحدذکی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 3:21  توسط عبدالواحدذکی  |